تبليغاتX
سخن نو
فصلنامهء اجتماعی، فرهنگی، ادبی

اشاره: متن ذیل تحلیلی ست از سرگذشت بانوی بزرگ گل اندام (آبه میرزا) که توسط اندیشمند فرهیخته جناب آقای عیسی مسیح به کاوش گرفته  شده است. در صحبتهای که با هم داشتیم ایشان یادی کردند از آبه میرزا و نوشته ای که در مورد ایشان رقمی نموده اند. با تمام ارادت و عشقی که به موسیقی بویژه به دمبوره و "غزل" هزاره ها دارم از ایشان خواستم متن مذکور را برای چاپ در سخن نو در اختیار من نهند. ضمن سپاس از این اجابت جای امیدواری خواهد بود که این متن تا حدودی حجابِ فاصله ی  شناخت را میان ما و بانو گل اندام کم کرده و درضمن مروری نیز باشد بر نامرادیها و ناانسانیهای که برایشان و برکلیت هزاره ها رفته است .   - جواد آشنا

 

«تنها صداست که می ماند»   عیسی مسیح

گل صد برگ تابستانم ای یار
فرار از ملک مالستانم ای یار

در طبقه بندی استراتژی مبارزه؛ یکی ازتقسیمات، تقسیمات آن به مبارزه باز و مبارزه بسته می باشد. مبارزه باز در رژیمهای دموکراتیک و مردمی صورت می گیرد اما در رژیمهای استبدادی و اقتدارگرا جایی برای مبارزه باز وجود ندارد. در مبارزه بسته کسانی که خارج از گروه حاکم هستند مجبورند به مبارزه پنهانی و یا مبارزات زیر زمینی روی بیاورند. سخت ترین مبارزه همان مبارزه زیر زمینی است چرا که در مبارزات زیر زمینی فضای مبارزه آن قدر بسته و پیجیده است که راهی جز ترور و شایعه باقی نمی ماند و گاه حتی گروه حاکم این قدر مسلط است که حتی فرصت ترور و شایعه را نیز از دیگران می گیرد، اینجاست که مبارزه در زبان که هنر و ادبیات نیز جزء آن است خود را نشان می دهد. چنین مبارزه ای هنگامی تبارز می کند که دیو استبداد فضای نفس کشیدن را نیز از گروه محکوم می گیرد. برای چنین کاری از ابرازهای متفاوت استفاده می کنند از سخت ترین کشتارها و سرکوب و قتل عامها گرفته تا بردگی قانونی که بدترین وضعیت ممکن است. در بردگی قانونی انسان غیر خودی ابتدا مجرم تلقی شده و آنگاه انسانیت او از او سلب می شود. وقتی انسانیت او از او سلب شد منزلت اجتماعی انسان محکوم توسط انسان حاکم تعین می گردد. و این یعنی مرگ انسانیت و مرگ زندگی . اوج چنین بازی را می توان در تاریخ سیاسی اجتماعی افغانستان دید. در تاریخ سیاسی و اجتماعی افغانستان هزاره ها بصورت بسیار دهشتناک قتل عام شده اند، به بردگی کشیده شده اند، و مهم تر از همه محکوم شده اند و این محکومیت را جزء از سرشت و سرنوشت زندگی محتوم خود قلمداد کرده بودند. و این چیزی بود که براین جامعه تحمیل شده بود. تاریخ صد ساله افغانستان تابلوی بزرگی از فاجعه مرگ انسانیت و مرگ زندگی برای هزاره هاست. این تراژدی را هیچ کسی نتوانسته است و نمی تواند آن گونه که هست به تصویر بکشد. چرا که اولا تاریخ را در افغانستان قدرت حاکم روایت کرده است و بدین سان تاریخ نیز دراین کشور برده ای از برده های جنایت کاران است ثانیا بقول بودا تاریخ آرشیوی همیشه گزینیشی و انتخاب شده است و لذا برای اینکه به واقعیت اندکی نزدیکتر شویم باید تاریخ را از پایین به بالامورد توجه قرارداد.

در این میان زبان موسیقی؛ بویژه ترانه های فولکولوریک یک معیار خوب برای سنجش مبارزه برای رهایی و انفجار عقده های فرو خورده می باشد که ترانه های هزاره گی همگی از این نوعند. زبان موسیقی در جامعه هزاره حکایت از یک رنج تاریخی دارد. رنجی که تجلی حیات ذهنی انسان محکوم است. موسیقی در این جامعه مطرود و مصلوب صدای اعتراضی است که سکوت مرگبار را می شکند تا خواب خفتگان خفته  را آشفته تر سازد. از این جهت شاید نمی توان کسی را استثنا کرد اما این جهت که یکی را بعنوان شاه بیت این صدای اعتراض اگر معرفی کنیم بدون تردید گل اندام از این جهت یک استثناست. صدای گل اندام  صدای اعتراضی بود که منطق حاکم را بمبارزه فرا می خواند. صدای او شکست سکوت سرنوشت محتوم یک قوم بود. مردمی که نکبت بودن را بر دوش می کشیدند. گل اندام درفضای دهشتناک آن روز ترانه ای را می خواند که تمام فاجعه یک قرن را روایت می کند او از سیاهی می گوید، او از تلخی می گوید، او از نی می گوید که نشان جدایی است. و از سیاهی صحبت می کند که تلخ است. تنباکو برای او معنی خاصی دارد. او تمام تاریخ یک قوم را در این دوبیتی منعکس می کند وانگاه که باصدای سحر آمیزش فریاد می زند که:
دلم از دود تنباکو سیایه/   اگر باور نداری نی گوایه
اگر باور نداری نی ره بشکن/   تمام پرده های نی سیایه
هر انسانی که اندکی از حس انسانیت در کالبد بیمارش باشد را، به تفکر وا می دارد که از خود بپرسد که بر این جامعه چه گذشته است که صدای تارش شیپور غم می نوازد. و چه شده است صدای گل اندام به صدای جمعی تبدیل شده است و رنج تاریخی یک جامعه را روایت می کند براستی که این صدا دیگر صدای گل اندام نیست. صدای اعتراض جمعی بود که از حنجره گل اندام بلند شد.

چندی قبل در پشت مجله "هنرمند" عکسی را دیدم که تاریخ یک قرن سکوت و رنج و درد را بازگو می کرد. رنج یک مادر. آری این عکس، عکس گل اندام بود. گل اندام دیگر آن گل اندام دیروز نبود، دستهای چروکیده اش مثل صورتش خط خطی بود. شیارهای صورتش رنجی را حکایت می کرد که جرمش ماندن و بودن در سرزمین آبا و اجدادیش هست. او موهای سفیدش را با سربند بسته بود و گیسوهای سفیدش را با سه تا پینگ سه رنگ در کنار گوشش حلقه کرده بود. از چهره او فقر و درماندگی را بخوبی می شد تشخیص داد اما پر صلابت و مهربان و متین. با ولع تمام مجله را ورق زدم. تتری توجه ام را جلب کرد. آبی میرزا سبک موسیقایی خودش را دارد. او که بیش از هفتاد سال عمر دارد؛ این هفتاد سال عمر بیش از صدها سال برای او سپری شده است. پاسخهای او بسیار کوتاه بود اما پر محتوا. او در پاسخ به این پرسش که چرا زود خاموش شدی گفته بود: «صدایم را کوران دزدیدند آنها که چشم نداشتند. صدایم از زمانیکه جوانه زده بود، آهسته آهسته از مرز و بوم سرازیر می شد به ننک کوران مبدل شد، صدایم را دزدیدند، یارای زمزمه زندگی ندارم، من از بی صدایی مردم، ولی کوران باصدا شدند و با صدای من در چشمانشان زار زدند.» او در پاسخ به این پرسش که آبی میرزا برایش مانوس است یا گل اندام؟ می گوید هیچ کدام. حالا نه گل اندام مانده است و نه آبی میرزا! چون اندام با تولد میرزا مرد و آبه میرزا با رفتن میرزا! گل اندام خیلی زود سد مردانه ای آواز را شکست و در محیط مردسالار غوغای برپا کرد. صدایش در کوهها و دره ها پیچید و پژواک آن بر دلها نشست. زمانه اش او را تحمل نکرد. صدایش را دزدیدند. صدایش در گلو گیر کرد. این صدا فقط صدای آبی میرزا نبود، صدای یک خلق بود که صد سال سکوت و صد سال جنگ روانی آن را به حاشیه رانده بود. صدایش او را با در و دیوار زندان نیز آشنا کرد. سه سال سیاه در سیاه چال زندان تاوان صدایش را پرداخت. چرخ بی مروت، رفیق وحشت او بود که مثل سایه او را دنبال می کرد. او چون شمع کشته در باد، چون اوراق خزان در طوفان، چون پرده خاکستر در تاریکی رنگ امید باخته بود و مثل یک شمع تنها دلخوشی اش آن آخرین و آن کشیده ترین شعله ما قبل آخرش بود. که در «سوختن یک شمع راز منوریست که آن آخرین و کشیده ترین شعله خوب می داند». آبی میرزا بعد از زندان دیگر صدایش گم شد. او اسیر زمانه اش شد. زمانه ای که جزء شب و سکوت و سیاهی نبود. آبی میرزا فریاد تلخش در گلو مرد. او در سکوتی فرو رفت که مادر فریادهاست. دیگر نه از ستاره سرخ گفت و نه از دریای غم، نه از گریه شبانه و نه از خاک نم خورده از اشک. صدای او جرم هستی او بود. او با صدایش زنده بود. زمانه اش نمی خواست که او زنده باشد، با دزدیدن صدایش او را به صلیب کشیدند. چرا صدای او اعتراض علیه وضع موجود بود. اکنون او تنهاست، تنهاتر از همیشه. نه غیچگی، نه دمبوره ای و نه میرزایی. اما همان صدای اندک که خیلی زود در گلوی او شکست بیمه حیات و جاویدانگی او شد. او با صدای سحر آمیزش یکی از اصیل ترین موسیقی سنتی را از خود به یادگار گذاشت.

آدورنویکی از متفکرین مکتب انتقادی درنظریه «صنعت فرهنگ» موسیقی مدرن را به کالایی تشبیه می کند که برای اشباع بازار تولید می شود. و هنر دچار شئ وارگی می گردد و هرگز نمی تواند روح عاصی بشر را تسکین دهد. بهمین دلیل آدمها با شنیدن یک بار یا دوبار از این نوع موسیقی دیگر تحمل شنیدن آن را ندارند. این در حالی است که موسیقی سنتی هرچه به آن نزدیک شویم و هر چه بیشتر آن را گوش دهیم بیشتر به آن وابستگی نشان می دهیم. و این کشش بخاطر اصالت هنری آن و نیز حس نوستالژیکی است که آدمها در غربت آن می سوزند. موسیقی آبی میرزا از این نوع موسیقی است. او با همین یک کار که از او باقی مانده است فراتر از زمان، هستی را در نیستی تجربه می کند. چرا که تنها صداست که می ماند. و اگر صدها سال بعد دوباره از صدایش بپرسیم خواهد گفت: «شدم خاک و فرو ننشست طوفان غبار من/   هنوز از پرده ای ساز عدم می جوشد آوازم»


+ نوشته شده در  29 Jun 2008ساعت 14:26  توسط   | 

از ترک خوردگيِ انار تا ترک خوردگيِ احساس انسانی - جواد آشنا

مواجهه با سفر به يک معنا درآميختن با شرايط، ملاحظات و مقتضياتی ست که ميتوان از آن به تقديرهای کوتاه مدّت تعبير کرد. زيرا ادبيات و خواستهایی را پيشکش ميکند که تا حدودی با گفتمان و علايق مبدأ سفر فاصله دارند. من نيز عملا و نظرا چنين تجربه ای را آزمودم. دو هفته ی از اتراقم در ديار عالمان و مجتهدان (قم) نگذشته بود که "سخن نو" آراسته به کلمات و سطوری شد که حامل مفاهيم و معانیِ بکر بود، و خوشبختانه هنوز هم هست. در همين ارتباط و در همان روزها در بخش نظرات تن به تقدير وعده ای سپردم که هنوز از عدم انجامش شرمنده ام. گفته بودم يادداشتی خواهم نوشت بر متن "احساس انسانی" ولی شرايط دشوار سفر مرا از انجام اين امر مهم در زمان مناسبش باز داشت. امّا از اين امر خشنودم که پسوند "فرصت ممکن ...." را به وعده ام چسپانده بودم؛ و اکنون خوشبختانه صيّاد همان مجال و موقعيت ممکن اما اندک شده ام.

از همان آغاز جناب آقای آزاد مرا (و شايد ديگران را نيز) درگير با دو عنوان نمودند: يکی "ترک خوردگیِ انار" و ديگری نيز "احساس انسانی". و آنسان که از حافظه وبلاگ پيداست، ايشان طی بيست و چهار ساعت از عنوان نخست به دومی پناه بردند. امّا اين هجرت تنها در عنوان خود را نشان نداده بلکه در محتوا نيز خود نمائی کرد. يادداشت من البته درنگی ست بر هر دو متن ايشان؛ چه اينکه رابطه ی عجيب و غريبی می بينم ميان "ترک خوردگیِ انار و ترک خوردگیِ احساس انسانی". تورّق صحيفه هستی (که سرشار و غنی از ذخاير معرفتیِ خداست) تنها با داشتن جهان بينی انسانی و پيراسته از رسوب اشرافيّت نژادی – مذهبی امکان پذيراست.

تحليل نمادها و آيه های حضرت حق (که انسان بزرگترين نماد آن است) از توان ايمان داران صاحب بصيرت بر می آيد؛ و البته بصيرت در بينش و آزادی در ايمان مکمل همديگرند. و اين ترکيب در تضاد آشکار با بينيشهای رجيم و ايمان های اسير قرار دارد. ايمان هر چند به کمک علم از پشتوانه ی معرفتی برخوردار ميشود، اما با بصيرت در بينيش از امراض شرک و کفرانگیِِ اشرافيت نژادی – مذهبی ايمن ميماند. اين متن کوتاه "احساس انسانی" جهانی از معانی و مفاهيم اصيل را با خود حمل ميکند، مثل اينکه "بحر را در کوزه ای" جا داده باشی. و براستی مفاهيم و واژه ها زمانی اصالت شان محفوظ است که در مسير کرامتمندیِ شان بکار گرفته شوند؛ آنچنان که در احساس انسانی اين وجيبه مهم رعايت شده است.

کرامتمندیِِ واژه ها به معنای مهمانیِ آنها سر سفره اذهانی با ايمانهای آزاد است. اذهان و نگاههایی ميتوانند ميزبانیِ کرامتمندی واژه ها را عهده دار شوند که خود از اسارت افکار ناموزون، مدنيت گريز و خدا گريز اشرافيت نژادی – مذهبی آزاد باشد. حفظ عزّت واژه ها بمعنای نگهبانی و صيانت از کرامت انسان نيز هست. کرامت انسان زمانی خدشه دار ميشود که آنرا با نگاهها و زبانهای شرک آلود تفوّق طلبی و اشرافيت خواهی تجزيه کنند. مرداب متعفّن اشرافيت خواهی گلبوته های وحدت انسانی را مچاله کرده و روح کرامت انسانی را می ميراند.

از همين زاويه است که ارتباط نزديکی ميان ترک خوردگیِ انار و احساس انسانی می يابم. "انار" سمبل و نماد همزيستی مسالمت آميز صدها دانه ای ست که در خلقت شان وحدت و يگانگی را تجربه کرده اند، و به تبع آن در کنار هم ميزيیند. امّا فاجعه زمانی است که انار ترک خورده و سقف همزيستی مسالمت آميز شکاف بردارد. ترک خوردگیِ انار سرآغاز وحدت گريزیِ دانه های ست که از فرطِ شهوتِ فربه شدن سقف خانه مشترک را شکافته و زمينه دست درازی عوامل بيگانه برای خاتمه بخشيدن به حيات شان را آماده ميکند.

احساس و وحدت جامعه انسانی نيز با تورّم خواستهای غيرانسانی ِ اشرافيت نژادی–مذهبی درهم ميشکند. تورّم اشرافيت خواهی نرخ بهره کشی و بهره دهی را بالا برده و نظام خلقت را از تعادل داد و ستد بی بهره ميکند. بهم خوردن توازن وحدتمند در مناسبات انسانها، قحطی و خشکسالیِ عزّت و کرامت را در جهان بينی انسانها دربردارد. بنا براين يگانه دشمن وحدت نوعیِ انسانها تفکر شيطانی اشرافيت نژادی – مذهبی ست. از آنرو شيطانی ست که در تقابل آشکار با وحدانيت و الوهيت قرار دارد. وقتی که همه انسانها از دامن عظمتی بنام حضرت حق جاری شده باشند و هر کدام نمادی از زيبائیِ آن باشند؛ پس جای برای آئين های شرک آلودی بنام اشرافيت خواهی نيست. چنين خواهشهائی، نفسانی و رجيم است و می بايستی با صدفهای وحدانيت و عقلانيت آنها را رجم و سنگسار نمود.

و در آخر بعرضم که اگر حق مطلب به شکل وافی و کافی ادا نشده است بخواطر نداشتن مجال بيشتر برای بسط اين موضوع است و فکر ميکنم  در شرايط سفر (بويژه درجهان سوم) همين اندازه نيز جای شکرش باقی ست.


+ نوشته شده در  24 Jun 2008ساعت 13:27  توسط   | 
 

این روزها خبر ناگوار و بسا تلخ حمله کوچی ها در ولسوالی بهسود و لایت میدان احساسات هر انسان معقول را جریحه دار میکند. بدین منظور مقالاتی چندی را قراْت نمودم که اینجا با شما نیز در میان میگذارم.

یک عده نژاد پرستان بیخدا ادعا دارند که کوچی ها فرمان رسمی عبدالرحمن را با خود همراه دارند که از علفچرهای هزارستان استفاده نمایند. پرسش اینست که چرا عبدالرحمن برای کوچی ها فرمان رسمی حق چراگاه ها را در مناطق سایر اقوام و به خصوص در مناطق پشتون نداد که تنها در مناطق هزارستان صادر نموده است؟ مسأله دیگر اینکه که قبیله سالاران تمدن ستیز چرا معاهده خط دیورند را که ذریعه عبدالرحمن امضاء و بعد توسط تمام حاکمان پشتون تبار مورد تأیید قرار گرفته اند به رسمیت نمی شناسند؛ که  فرمان «رویایی» و یا «اصلی» عبدالرحمن و یا بعدا کدام فرمان «ساختگی» عصر حاکمیت آل یحیی را در قسمت استفاده علفچرهای هزارستان برای «کوچی های سیاسی» با نیرنگ سیاسی به رخ مردم می کشانند؟ ادامه...

---------

وضعیت بی جا شدگان ولسوالی بهسود ولایت میدان وردک

-----------

در ولایات مرکزی کشور با رسیدن تابستان تشویش و دلهره آغاز ګردیده است.  عده یی بنام کوچی با سلاح های سبک و سنګین درین ولایات سرازیر شده اند و عده یی از هموطنان مظلوم ما را از خانه و کاشانه شان اواره ساخته اند.

این مهمانان نا خوانده که از سالیان متمادی هر سال درین مناطق یورش می برند، خاطرات حزن انګیزی از خود بجا  ګذاشته اند و هر سال باعث قتل و کشتار، غارت و دزدی و خرابی علف چر ها و زمین های زراعتی مردمان بومی منطقه می ګردند.  امسال نیز که هنوز تابستان بمعنی واقعی کلمه در آن مناطق نیامده، یورش کوچی ها باعث آوارګی عده یی از هموطنان شده و حتی در بعضی ولوسوالی ها منجر به زخمی شدن یک عده ګردیده است.  چند نفر نیز بر طبق اخبار منتشر شده به اسارت برده شده اند.  کوچی ها با بزرګان منطقه به مذاکره حاضر نشده و به حل مسالمت آمیز قضیه علاقمندی نشان نداده اند. ادامه...

 

 


+ نوشته شده در  22 Jun 2008ساعت 20:46  توسط   | 
منبع: سایت جدید آنلاین

+ نوشته شده در  2 Jun 2008ساعت 0:52  توسط   | 
یادش بخیر، در دوره ء دبیرستان خانم معلم زبان عربی خود را خیلی دوست داشتم، به صورتی که تا به حال هر وقت که به یادم می آید چهره ء زیبا و مهربان او جلو چشمانم نمایان می گردد. بگذریم،روزی که عازم سفر بودم از او خواهش کردم چیزی  یادگار برایم بنویسد، لبخند زیبایی زد و نوشت"عزیزم در زندگیت مانند گل نیلوفری باش که با وجودی که در دریا یا در مرداب زندگی میکند همیشه پاکیزه است!!!

واه، گویی که این واژه ها را بر دلم نوشت،بله نه  تنها اینها فقط واژه ها نبودند بلکه این یکی از درسهای آموزنده زندگیم است که لحظه لحظه در گوشم می گنجد و در بسیاری از مواقع مرا از خواب غفلت بیدار میکند!!

آرزو دارم کاش یک بار دیگر ببینمش، دستش را ببوسم و تشکر کنم. شنیدین که میگن "کوه به کوه نمیرسه، آدم به آدم میرسه!"


+ نوشته شده در  1 Jun 2008ساعت 5:25  توسط ریحانه اخی  | 
 

اکثراْ در جریان هستید که بعد از به اجرا در آوردن امتحان شهروندی آسترالیا توسط دولت هاوارد، انتقادهایی بیشماری صورت گرفت. دولت جدید و وزیر مهاجرت و شهروندی کریس ایوانس اعلان تجدید نظر در مورد نموده است. مقاله زیر نکاتی جالبی را برای تجدید امتحان مذکور خاطر نشان میکند.

متن کامل مقاله را اینجا بخوانید.

 


+ نوشته شده در  12 May 2008ساعت 22:27  توسط   | 

به قول یک دوست "زندگی تجربه زیستن, احساس کردن, بوییدن, لمس کردن, خندیدن, گریه کردن, و در کل تجربه بودن است". هر یک از ما به نوعی بودن را تجربه می کنیم, یکی خود را مبحوس, یکی دیگر آزاد, یکی مجبور و یکی دیگر مخدار. یکی از این تجربه ها و احساسات خوشش می آید و یکی دیگر بدش می آید. اگر چه داوری هایمان متفاوت از یکدیگرند ولی تنها حلقه وصال همین زنده بودن و حس کردن است, لاجرم ابراز احساساتمان جزو لاینفک حقوق ماست.

نه شاعرم و نه سیاستمدار، که مقصود از بیان احساساتم طلب کاسه به به و آفرین و یا سنگ لعنت و نفرین باشد. من فقط و فقط یک انسانم، یکی از لعبتکان فلک هستی. اگرچه شرم دارم که این احساسات را بی رحمانه در زندان تنگ و کوچک کلمات و احساسات عامیانه زندانی می کنم، ولی چاره ای نیست. زیرا اینها تار و پود هستی و تجربه زیستی من اند تا با اینها کلبه ساده زندگی خود را تزیین کنم و تو را به آن دعوت نمایم.

ولی قبل از همه چیز می بایست ذهن خویش را در دریای تفاهم و الفت ارواح تمیز دهی. آنگاه پاک و سبک بر بال خیال سوار شو  و  بر اقلیم دل پرواز نما. برای رسیدن به هدفت می بایست که جمیلی را برای درک جمالی تصور کنی. لحظه ای را ترسیم کن که در بوستان هستی عطر آن جمیل، آن ملیحه به مشام تیز احساس ات رسیده باشد. سرمایی در درون ات نفوذ می کند و کم کم انارهای افسردگی در پاییز فراغش چاک  می خوردند. در آسمان ابرهای تیره و حامله جمع می شوند, گاه گاهی تندر احساسات در میانشان نوید از تولد یک طوفان عظیم احساسات انسانی را می دهد. هرچند بادهای تعقل و هوشیاری قصد پراکندگی و بی معنایی این احساسات را دارند ولی بنگر که چگونه یک معشوق برای یگانه شدن به زیباترین نحو می سوزد, می رقصد, می خواند و مبدل به شعله سوزان می شود. پروانه های آزاد از دور و نزدیک پیرامون این آتش مقدس جمع  شده, او را طواف کرده و در نهایت سر سجده فرو می نهند و می گویند خداوندا, گوهر هستی تو را یافتیم. عشق, عشق, عشق


+ نوشته شده در  5 May 2008ساعت 4:30  توسط ایمان آزاد  | 
 

 بزرگان گفته اند: " نیکی کن و در آب بنداز، روزی پاداشش را خواهی گرفت"، واقعاْ که همانطور است.

داکتر سیما سمر ریئس کمیسیون حقوق بشر افغانستان  را  شاید همه ی آنانی که اهل افغانستان است بشناسند، پس نیاز به هیچگونه تعریف و تمجید و معرفی در اینجا نیست. اخیراْ در بی بی سی خواندم که دولت افغانستان ایشان را نامزد کمیسری عالی سازمان ملل متحد در امور حقوق بشر کرده است. 

این خبر را اینجا بخوانید 

سیما سمر (راست) در حال دریافت یک جایزه در آمریکا

 

 

امیدواریم با پیروزی و احراز این سمت عالی ایشان بتوانند رمق تازه ای به سیمای خدشه دار افغانستان و بالخصوص  زن افغانستانی، بدهد.   

---

 

اولین حزب زنان افغانستان اعلام مو جودیدت نمود
 
اولين حزب سياسى زنان به نام ( نياز ملى افغانستان ) باداشتن بيش از ٢٢هزار عضو، بتاريخ ٣٠دلو اعلام موجوديت نمود.
فاطمه نظرى رئيس حزب نياز ملى درمراسمى که به همين مناسبت در هوتل آريانا کابل تدوير يافته بود،گفت که اين حزب هشت ماه قبل، شروع به فعاليت نموده و چهار ماه قبل ،جواز فعاليت را از وزارت عدليه به دست آورده است.
وى گفت : هدف اصلى ما کشاندن زنان درعر صه هاى سياست و اقتصاد درسطح جامعه وکاهش خشونت عليه زنان درکشور مى باشد.
همچنان وى افزود که نزديک ساختن دولت بامردم و درميان گذاشتن مشکلات مردم با دولت نيز شامل اهداف اين حزب مى باشد.
نامبرده علاوه کرد: مادرچهار زون کشور، شوراهاى محلى داريم واز طريق شوراهاى خود مشکلات مردم وبه خصوص زنان را بررسى مى کنيم که بعدا مشکلات را رديف بندى نموده به شکل يک طرح به دولت پيشکش خواهيم کرد.
وى گفت که تعداد تمام اعضاى اين حزب در حال حاضر، به ٢٢ هزار تن مى رسد که پنجاه در صد آنها را زنان و پنجاه در صد آنها را مردان تشکيل مى دهند.
درمحفل نمايندگان وزارت امور زنان، شوراى ملى کشور ،احزاب سياسى واعضاى حزب يادشده اشتراک داشتند.
جينا حيدرى رئيس معارف وزارت امور زنان ،پيام آن وزارت را درمراسم يادشده به خوانش گرفت.
در پيام وزارت امور زنان، ايجاد اولين حزب سياسى زنان در کشور، جهت تامين حقوق زنان و رشد استعدادهاى آنان گام مثبت خوانده شد.
در پيام حمايت آن وزارت از اين اهداف، اين حزب نيز اعلام گرديد.
جينا افزود: براى ما جاى نهايت افتخار است که يک زن افغان در راس يک حزب سياسى ،قرار دارد.
فاطمه نظرى باشنده اصلى ولايت ميدان وردک، نماينده مردم کابل در پارلمان، محصل دانشكده زبان وادبيات دانشگاه کابل مى باشد.
به گُفته وى که تاکنون عضويت هيچ حزبى را نداشته و در موسسات غيردولتى براى زنان کار نموده است.
محمد ناصر حافظى معاون رياست ثبت و انسجام سازمان هاى سياسى و اجتماعى وزارت عدليه به آژانس خبرى پژواک گفت که به شمول حزب نياز ملى شمار احزاب ثبت شده سياسى در کشور به ٩٥ حزب سياسى مى رسد.

 

------

این شعر مولانا را هنرمندان زیادی خوانده اند ولی ببینید "گروه مهربانو" همچون خود مولانا چه مستانه خوانده است.

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو/      و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن/   و آنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی/    گر سوی مستان می​شوی مستانه شو مستانه شو

 

--

ودیویی دیدنی در باره احمد شاملو از زبان آیدا شاملو

--

 


+ نوشته شده در  1 May 2008ساعت 1:12  توسط   | 

سواحل اینجا هر رنگ طبیعت اش

بهار و زمستان اش شادم نمیکند

عطرو گل و بهار رنگ و مشامی دارد

هر شام و صبحگاه شادم نمیکند

طلاطم و طوفان یا نم نم باران

آمو بقدر آبت شادم نمیکند

سرسبز کوهها، دشت است لاله زار

بلبل بخواند آواز شادم نمیکند

این شهر طلای عروسک گلهاست

کابل بقدر نامت شادم نمیکند

  


+ نوشته شده در  15 Apr 2008ساعت 23:2  توسط راضیه علی  | 

صدایی كه درست تعبير نشد - جواد آشنا

هنر موسيقی شايد به معنای حفّاریِ ذهن زمان و هستی به كمك آهنگ، كلام وصداست. كه نتيجه و پيامد آن جريان و سيلان چشمه ی اعجاز خداوندی در متن زندگي انسانهاست. معنای ديگر اين سخن آن است كه زبان موسيقی نقطه مشترك و حلقه وصل دو نيروي عمده در هستی ست - خدا وانسان. تنها عرصه ای كه رابطه عبوديت و معبوديت به رابطه رفاقت ميان انسان و خداوند تبديل ميشود‌ موسيقی ست.‌ زيرا با كشف آواها و نواهای نهفته در هستی، در واقع موفق به دست يازيدن به زبان خداوند ميشويم. رسيدن به زبان خداوند (موسيقي) حجاب عبودی و معبودی را در هم شكسته و خداوند را از شرمساريِ ناشی از آفريدن انسانها خلاص ميكند. پس هنرمندی كه در متن هستی دست به كشف زمزمه های مستور و مطلوب (ادبيات خداوندي) زده و به وسيله آن فرصتِ فراغتِ وسعت و بيكرانگی را براي ديگران فراهم ميكند، خود خالق است. همدست خداوند است. رازگشا و رازگستر است. خالق جهان و تفسيرگر آن است.
 
اگر بنا بود پيامبر جديدی مبعوث شود بدون شك زبان رسالت و كتاب هدايتش موسيقي بود.‌ امّا اين زبان از چنان وسعت، عمق و ژرفايی برخوردار است كه بهترين بعثت در اين وادی، وانهادن انسانها به خودشان براي كشف آن است. در افغانستان و در عرصه خداوندگاری موسيقی، "داود سرخوش" بدون شك يكی از آن جمله استعدادهای قابل قدر بوده و نشان ميدهد كه ظرفيّت و توانمندي زيادي در بازآفرينی و بازپروري كلام و ادبيات خداوندی (موسيقي)‌ دارد. استعداد ايشان آبرو و عزّتی ست براي اعمار و ترميم بنایِ در هم شكسته معنایِ وحدانيِتِ خلقت در افعانستان. چه اينكه ايشان از پس چهره و سيمای دست به خلق و كشف آيه هایِ زيبایی ميزند كه به دست فرعونيّتِ ثنويّتِ فاشيزم قومی - مذهبی از دايره و محدوده زيباي خلقت بيرون انداخته شده اند. زيرا همانطور كه هزاره ها را از تقدير آفرينی در عرصه های سياسي – اجتماعي محروم كرده بودند در زمينه هاي فرهنگي – هنري نيز آنها را مفلوك و بيچاره مي خواستند و مي خواهند. امّا اين حنجره بي بديل و متواضع، جوهره صدا،‌ صلابت نگاه و حرير آهنگش را در خدمت عزّت و كرامت انسان هزينه كرد. و در اين ميان چه كساني سزاوارتر از هزاره ها. انسانهایی كه آيه هاي جلال و جمال الهي در چهره شان با افسونِ فرعونِ‌ نژادي- مذهبي دود شده بودند.
 
"داود سرخوش" بلاغت و صلابت نگاه مستور و مظلوم خداوند را در چهره هزاره ها سرود، و با ادبيات خداوندی (موسيقي)‌ ندا سر داد كه اگر غزل زندگي "هزاره ها" با تخّيل فاشيستها همچنان از قافيه تقدير قابل احترام تهي شود،‌ قحطي عزّت و كرامت مزرعه سرنوشت ديگران را بي نصيب نخواهد گذاشت. در راستای برگرداندن غرور درهم شكسته و دفاع از كيان "هزاره ها" ايشان دوشادوش بازوی سياسي عدالت خواهي مردمش هر آنچه در توان داشت دريغ نكرد و سهمش را با افتخار تمام ادا كرد. امّا اين سطور آنچنان كه از عنوانش پيداست ميخواهد نواقص و كاستيهایی كه در حاشيه كنسرت آقاي سرخوش وجود داشت را بازگو نمايد تا در آينده هم ايشان و هم كساني كه ميزبانی برنامه های ايشان را عهده دار می شوند به آن امور مهم توجّه مبذول دارند.
 
بدون شك حضور آقاي سرخوش براي هزاره های مقيم استراليا هم غنيمت بود و هم روحيه، چه اينكه پس از كوچ هاي اجباریشان در اين سوی كره زمين نيازمند درك حضور ايشان بودند تا با صدا و آهنگ شان دست به خانه تكاني روح و روان خود بزنند و درخت غرورشان را با جويبار صدا و كلام شان آبياري كنند. امّا با همه اين شور و شعف ها حداقل در شهر اديلايد استراليا بي تدبيری برنامه ريزان نگذاشت حضور ايشان آن طعم لازم و درخور را براي ما داشته باشد. متاسفانه مجريان برنامه كساني بودند كه در خلوت و تماشاي شان دشمني آشكاري نسبت به هزاره ها داشته و دارند،  و در مقطعي نيز با كمال وقاحت و بي شرمي متعرّض حريم پاك و قدسي هزاره نيز شده اند.
 
داد و ستدهاي فرهنگي-اجتماعي در اين شهر بسان ديگر جاها بگونه ایست كه مردم ما در يك مواجهه آشكار و نهان با اشرافيت بي ريشه نژادي-مذهبي قراردارند كه در مقطعی با پشتوانه فكري-فرهنگي موفّق شده بودند ايادي و اذناب به اصطلاح فرهنگي شان را به حاشيه رانند. امّا بي تدبيري برنامه ريزان كنسرت، حضور پرثمر و پرميمنت آقاي سرخوش  را به نفع اشرافيت بي بنياد مصادره نموده و باعث رنجش مردم و خط عزّت و كرامت خواهي شدند. البته ما نيز بنا نداريم و معقولانه نيز نميدانيم كه هنر آقاي سرخوش را محدود و محصور كنيم،‌ امّا يك چيز واضح است و آن اينكه پيام آواها و نواهاي ايشان نيز نبايستي ابزار و وسيله جان گرفتن خط عدالت ستيزي قرار گيرد.
 
صداي ايشان زمزمه باران وحدت انسان است و نبايد در قفس تنگ و تاريك ثنويتِ اشرافيتِ قومي–مذهبي به اسارت گرفته شود. پس شايسته آن بود كه براي تكميل حضور عزيزانه جناب آقاي سرخوش غم سروده ها و عاشقانه سروده هاي هزارگي (‌دوبيتي هاي هزارگي كه متاسفانه توسط مجري برنامه خوانده مي شد) توسط كسي از خود اين مردم خوانده ميشد تا سرود رحمتي مي بود براي روح  هزاران انساني كه به جرم هزاره بودن حق زيستن را از دست داده بودند، و مايه غرور و افتخاري مي بود براي حاضرين در كنسرت. هر انساني خارج از دايره هزاره ها حق دارد كه دوبيتي هاي آنها را زمزمه كند و در پرتو گرماي آفتابينش  از يخزدگي برهد امّا قدم نخست در اين راه تن دادن و ايمان آوردن به انسانيت است،‌ و گرنه هر درمانده و درمانده هایی از قبيله و تبار اشرافيت مذهبي –نژادي حق ندارند كه در سايه دوبيتي هایی كه از همه شان بوي وحدت انساني و عشق مي آيند ثنويّتِ آيين شرك آلود خود را پنهان كنند.
 
خب چرا چنين اتفاقي بايد بيفتد كه حتا از حضور سرمايه هنري ما چنين استفاده شود؟ پاسخ روشن است و آن اينكه ما در مجموع هنوز دست به كشف و خلق هويّت اصلي خود نزده ايم و همچنان اذهان پريشان ما راوي هويّت نابسامان ماست. ذهنيّت پريشان ما كه ريشه در تقدّم مذهب بر اصالت نژادي ما دارد، منطق سياسي – اجتماعي ما را نيز به ابتذال كشانده و تنها سهم ما قتل عام و اسارت بوده است. وقتي كه تاجيك ها، پشتونها و ازبكها با منطق قوميّت، حقوق سياسي – اجتماعي شان را مطالبه ميكنند (‌كه با توجّه به بافت و ساختار اجتماعي افغانستان منطقي نيز همان است) نوبت كه به هزاره ها ميرسد تئوري غلط و اسارت بار مذهب پيشكش ميشود و بدين طريق هويّت هزاره ها را مذهبي ميكنند.‌ نتيجه اين مغالطه آشكار بي سر و ساماني و سپرده شدن نمايندگي سياسي – اجتماعي اين جامعه به دست كساني است كه متعلّق به اين مردم نبوده  و در طول تاريخ جز خیانت و معامله گري چيز ديگري نداشته اند.
 
اين پارادوكس هويّتي ظرفيّت بازيگري ما را در عرصه سياست در افغانستان به حداقل رسانده و چنين است كه طلایی ترين فرصتها تبديل به ضد خود ميشوند. بهره برداري ناصواب از حضور آقاي سرخوش در اديلايد استراليا نيز ريشه در همين مسئله داشته و ميزبانان كنسرتهاي اين هنرمند محبوب اگر گوش شنوایی دارند خوب است كه دست به بازنگري رفتارهاي خود زده و در آينده نگذارند چنين اتّفاقات هويّت سوز تكرار شود.

+ نوشته شده در  6 Apr 2008ساعت 17:21  توسط   | 
این مقاله را که توسط Julian Burnside QC در کتابخانه ملی آسترالیا در کانبرا ایرایه شده بود، خواندم و خیلی جالب و جذاب یافتم. حرفهای زیادی برای گفتن دارد. گفتم حیف است که با شما در میان نگذارم.

متن کامل مقاله را اینجا بخوانید.


+ نوشته شده در  24 Feb 2008ساعت 11:51  توسط   | 

چشمانش را گشود. باید همه را برای نماز بیدار کند.اهل خانه از نبودن پدربزرگ و پسر جوانش در سوگواری و ماتم بودند. بعد از نماز به حیاط رفت تا به تنور خانه برود. صبح بسیار زیبایی بود. نسیم خنکی می وزید و حیاط پر بود از عطر میوه های تابستانی. دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. از خدا می خواست که امروز همه اش به خوبی بگذرد. خدا کند.

آماده ی نان پختن بود که از شنیدن صدایی ناگهان سرش را برگرداند. شوهر را سراسیمه دید. تپش قلبش بیشتر شد. یعنی برای چه آماده شده است؟! چیزی نگفت مات و مبهوت نگاهش کرد. منتظر بود که او خود شروع کند. شوهر می دانست و بخاطر همین در دلش می گفت "نفیسه طاقت رفتن مرا ندارد، آخر بعد از من این خانه دیگر مرد ندارد.  پدر و برادر جوانم دیروز و من امروز..." نگاهشان به هم گره خورده بود. کسی نمی خواست سخن بگوید و آرامش این لحظه را بشکند. فقط نگاه هایی رد و بدل شد و مرد نگاهش را به سوی دیگری برد. یک قطره اشک و آه و ... بعد آغوش و بوسه و صدای بلند گریه ی زن. مرد صورت عزیزش را محکم به سینه ی خود نگه داشت تا مبادا صدایش را کسی  بشنود. چگونه می توانست بگوید گریه نکن. می دانست سخت است و طاقت فرسا. خورشید سرخ رنگ صبح به مرد علامت دیر شدن را می داد. آهسته گفت :" نفیسه ی عزیز مواظب خودت و بچه هایمان باش. به خدا می سپارمتان. من باید قبل از بر آمدن آفتاب بروم." و بدون حرفی دیگر به در خانه رسید. " خدا به همراهت." زن با صدایی نه چندان بلند گفت. و بی تحرک فقط به حرکت پرندگان نگاه می کرد. "یعنی او برخواهد گشت. یعنی این پایان زندگی من و اوست."

بعد از پختن نان ها دل و دماغ کار دیگری را نداشت. نمی خواست بچه هایش را از خواب بیدار کند. می ترسید اگر سراغ پدرشان را بگیرند چه جوابی به آنها بدهد. تمام ذهنش درگیر حوادث قبل بود. نمی توانست تمرکزش را ثابت نگه دارد. به اطرافش نگاهی انداخت. صبح همان صبح بود و جنب وجوش پرندگان هم همان. هیچ چیز  تغییر نکرده بود. دیگر حتی اگر میوه ای تر و تازه هم از شاخه ای می افتاد به سراغش نمی رفت. حرکت گلها برایش هیچ تازه گی نداشت. حیران از سکوی خانه بالا رفت. دختر کوچکش تازه بیدار شده بود و هنوز گیج خواب بود. زن خودش را جمع و جور کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و قرار هم نیست اتفاقی بیفتد. بچه هایش را برای خوردن صبحانه آماده کرد ولی خودش  میلی به خوردن نداشت. فقط به معصومیت فرزندانش خیره شده بود.

 
ثانیه ها آرام آرام از پی هم می گذشتند. فضای خانه خفه اش می کرد. به حیاط رفت تا هوایی تازه کند. ناگهان دید که آسمان قریه رنگ  سرخ  به خود گرفته است و صداهای گنگ به گوشش می رسید. با صدایی لرزان گفت "خدا به خیر بگذراند، چه اتفاقی افتاده است؟!" سراسیمه با وضعی نامناسب به طرف در خانه دوید. در را باز کرد. صدای ناله و شیون  همه جا را پر کرده بود و گرد وغبار سرخ رنگ نمی گذاشت که خوب ببیند. مثل مجسمه در جایش خشکش زده بود. سعی می کرد چشمانش را تا آخرین حد باز کند تا درست ببیند. فقط صدای ناله می شنید. از دکه ی دختر جوانی که به سرعت به طرف جلو می دوید تکانی سخت خورد و حواسش سرجا آمد. نمی دانست چه کار باید کند. پا برهنه دیوانه وار مثل دیگر زنان و دختران به طرف میدانی بزرگ جلوی خانه شان دوید. همه مرده بودند. بیشتر مردان قریه را کشته بودند. یکی فریادزنان به دنبال جنازه ی پدر می گشت و دیگری به دنبال برادر و فرزند. صدای ناله و فریاد دلخراش گلنسا، دختر جوانی که دقیقا یک هفته از عروسی اش می گذشت و حال بدن تکه تکه ی نو داماد عزیزش را به زانو گرفته بود مات و مبهوتش کرده بود. حتی برای تسلا دادنش زبانش نمی چرخید. غوغایی بود . محشری که به فاصله ی یک چشم برهم زدن به پا شده بود. جسد ها را یکی پس از دیگری کنار می زد، بین چیزی شبیه به نگرانی و امید مانده و صدایش از فرط فریاد زدن نام شوهرش غلتیده بود.

در گوشه ای پسر نه ساله اش را دید که با نگاهی پر از ترس و وحشت به اجساد خیره مانده بود. دستش را گرفت تا از آنجا دورش کند اما نتوانست. با نگاهی بغض آلود از مادرش پرسید "پدایش کردی" و مادر با صدایی که تسّلایش دهد گفت نه، برو خانه من می گردم. نرفت، حس می کرد بزرگ شده است و می تواند تکیه گاه مادر باشد. با صدای نازک مردانه اش گفت:" برویم، پیدایش خواهیم کرد" لحظات وحشت آوری بود. خون ها بر روی زمین خشکیده بود. زنان و دختران از شدت غم و اندوه صورت می خراشیدند. ناگهان منصوره زن همسایه سراسیمه و با ترس از اینکه چگونه او را خبر کند رو به روی نفیسه ایستاد:" من او را در باغ دیدم." نفیسه نتوانست طاقت بیاورد و پرسید آیا زنده است؟! نفسش بالا نمی آمد. این همه عشق و عاطفه آخر چگونه ممکن بود به فاصله ی تنها نیم روز تمام شود."راهی باغ شو به گمانم کمی خسته است." در دلش مدام حمد و سپاس خدا را می کرد. پاهایش با آن همه خستگی از شنیدن آن خبر قوت گرفت و تیزتر به راه افتاد. به خانه آمد، تکه نانی گرفت. با خود گفت "حتما گرسنه است". دست در دست پسر وارد باغ شد. همه جا آرام بود. بادی هم نمی وزید. با صدایی بلند فریاد زد " ناصر" جوابی نشنید. باغ بزرگی بود. درختانش نیز تنومند. تقریبا تمام باغ را زیرو رو کردند اما پیدایش نکردند. ناگهان شاخه ی درختی به زمین افتاد. مادر و پسر هر دو با ترس به پشت سر خود نگاه کردند. کسی نبود. از فرط خستگی کنار همان درخت نشستند. نفیسه دستانش را به زمین تکیه داد. اشک در چشمانش خشک شده بود. چیزی را زیر دستانش حس کرد. سرد بود. سرش را چرخانید. دستان بی جان ناصر امیدش را نا امید کرد.


+ نوشته شده در  14 Feb 2008ساعت 15:9  توسط ثریا حسینی  | 
 

مقاله ی پژوهشی فیل زیبریسکی ژورنالست نیشنل جیوگرافیک.

منبع: نیشنل جیوگرافیک

 

هزاره ها مردمی سخت کوش در کار و تحصیل دانش هستند اماچهره آسیایی و ایمان و اعتقادشان به عنوان یک شیعه مسلمان, دیر زمانی است که باعث شده مورد آماج و حمله قرار گیرند. آیا هزاره ها موفق به یافتن زندگی بهتری در عصر بعد از طالبان خواهند شد؟

در قلب افغانستان فضایی خالی به چشم میخورد, غیبتی بهت آور, آنجا که مجسمه های عظیم بودا روزگاری قد برافراشته بودند. درماه مارس 2001, آخرین روزهای اقتدار طالبان در افغانستان, طالبان راکت هایی را به سوی بوداها آتش کرده , مواد منفجره ای در درون آنها منفجر نمودند. این مجسمه های عظیم در حدود 1500 سال بود که از بلندای بامیان بر این سرزمین می نگریستند. تاجران و مبلغان جاده ابریشم با باورها و اعتقاداتی متفاوت از این سرزمین عبور کردند. مامورین امپراطوری های بسیاری همچون مغول, صفویه, بریتانا و اتحادیه شوروی جاپای خونینی از خود بر جای گذاشتند. کشوری به نام افغانستان شکل گرفت. رژیم های بسیاری سربرآوردند, سقوط کردند و یا سرنگون شدند. و مجسمه های بودا همچنان نظاره گر بودند. اما طالبان مجسمه های بودا را فقط بت هایی غیر اسلامی پنداشتند, ارتدادی حک شده بر روی سنگ. آنها هرگز اهمیت ندادند که وحشی خوانده شوند, از انزوا نترسیدند. نابود کردن مجسمه ها به نوعی مارک باورها و اعتقاداتشان بر فرهنگ و تاریخ بود.

این اقدام همچنین اعمال قدرتی بود بر روی مردمی که سالها زیر نگاههای خیره مجسمه های بودا زیسته اند: هزاره ها, ساکنین منطقه ای دورافتاده در ارتفاعات مرکزی افغانستان معروف به هزاره جات – منطقه مرکزی این مردم- اگر چه کاملا به انتخاب خودشان نبوده است. با در بر گرفتن یک پنجم کل جمعیت کشور افغانستان, هزاره ها سال هاست که مارک بیگانه و رانده شده را خورده اند. آنها عموما شیعیان مسلمانی هستند که در کشوری با سلطه سنی مذهب زندگی میکنند. هزاره ها معروف به انسان های پر تلاشی هستند که با این وجود غالبا شغل های مورد دلخواهشان را ندارند. چهره آسیایی این مردم- چشم های کشیده, بینی کوچک و گونه های پهن- آنها را در طبقه پایین جامعه قرار داده است, چهره ای که یادآور دونیت آنها نسبت به دیگر اقوام است وبعضی آن را حقیقت می پندارند.

ادامه مطلب

یا در اینجا بخوانید

 


+ نوشته شده در  13 Feb 2008ساعت 12:40  توسط   | 

وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان یک خبرنگار و دو مدیر مسئول خبر را به علت "استفاده از واژه های فارسی" در بلخ و کابل مجازات کرده اند. بصیر بابی، گزارشگر محلی...  به علت "استفاده از کلمات خلاف اصول فرهنگی و اسلامی" برکنار شده و در سابقه کاری اش این "تخلف" تذکر داده شده... بصیر بابی در گزارشی برای تلویزیون ملی افغانستان که از کابل پخش می شود، واژه "دانشکده" را به جای "پوهنحی" و دانشگاه را به جای "پوهنتون" استفاده کرده بود. وی همچنین "دانشجویان" را به جای "محصلین" بکار برده بود... پیشتر نیز وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان نام "نگارستان ملی" را به "گالری ملی" تغییر داده بود... مطلب کامل در بی بی سی

------

وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان 'استجواب می‎شود'

کمیسیون فرهنگی پارلمان افغانستان می گوید وزیر اطلاعات و فرهنگ کشور را در اعتراض به 'اقداماتش علیه زبان فارسی' استجواب می کند.

وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان، یکشنبه گذشته (21 دلو / بهمن)، یک گزارشگر تلویزیون این کشور در ولایت بلخ و دو کارمند ارشد این رسانه را، به دلیل کاربرد واژه های فارسی، مجازات کرد.

محمد محقق رئیس کمیسیون فرهنگی و دینی مجلس نمایندگان افغانستان می گوید این مسئله، در جلسه هفتگی کمیسیون بررسی شد و اعضای کمیسیون امور فرهنگی و دینی مجلس، تصمیم گرفتند عبدالکریم خرم، وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان را، هفته آینده (سه شنبه 30 دلو)، برای استجواب به کمیسیون فراخوانند ... ادامه مطلب در بی بی سی برای افغانستان

 


کهن دیارا
دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
اگر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم


 


+ نوشته شده در  11 Feb 2008ساعت 9:41  توسط   | 
بسیاری از ما بخاطر،تبعیض نژادی و یا دینی،فرهنگی و همچنین بی عدالتی ها،جنگ ها ویا فقر اقتصادی به کشورهای دیگر مهاجرت نموده ایم،ماندن در وطن آن هم در سایهء سیاه جنگ بسیار مشکل بود،بخاطر همین ما راهی کشورهای بیگانه شدیم.

و حال بسیاری از ما شاید احساس کرده باشیم که مهاجرت از وطن چه اندازه آزار دهنده و دشوار است و با رفتار و گفتار مردم اطراف خود چقدر احساس بیگانگی و غریبی خصوصاً تنهایی کرده باشیم،شاید بارها و بارها پیش خود ما فکر کرده باشیم که مهاجرت از وطن یعنی تنهایی،غریبی و بیگانگی و دوری از عزیزان مان است که باید حال حسرت آن را بخوریم.

سوال این است که چرا ما این زجرها را کشیده ایم و داریم میکشیم؟ به نظر من دلیل بزرگ آن محروم بودن ملت ما از علم است که نتیجهء آن متحد نبودن ملت ما و قوم پرستی ها و رواج بی فرهنگی ها میباشد.عده کمی هم از نعمت علم بهره منده بودند یا به آن عمل نکردند و یا هم قدرت کافی نداشته اند تا بتوانند از پس تمام مشکلات جامعه بر آیند! آیا  اگر اکثریت ملت ما از نعمت بزرگ علم همراه با عمل برخوردار بودند باز هم ما آوارهء دیار غربت می شدیم؟؟

با آن همه تجربیات تلخ،باز هم در این دیار غریبی با کمال تاسف شاهد ان هستیم که بسیاری از ما  از مسولیت هایی که داریم شانه خالی میکنیم،با وجود اینکه ما در اینجا از امکانات تحصیلی خوبی برخوردار هستیم ولی هرگز به فکر تحصیلات خود که هیچ به فکر تحصیلات فرزندان خود هم نیستیم و یا اینکه اکثریت ما به فکر زندگی های تجملی و یا ریخت و پاش های بی جا هستیم در صورتی که میدانیم در افغانستان هزاران انسان نان شب و روز خود را ندارند.

ما حال باید متوجه شده باشیم که قدر ندانستن از تحصیلات معنایش رواج بی فرهنگی است که اگر ما از آن جلوگیری نکنیم امکان بدبختی نسل آیندهء ما را دارد.ما باید فکرش را بکنیم که هموطنان ما با دست خالی در وطن ما به فکر آبادی آنجا هستند ولی ما تا حدودی که از فرصت و امکانات خوبتر و بهتر برخورداریم و دست ما پرتر از آنهاست پس چرا نباید به فکر آبادی وطن خود باشیم.

پس بیاید با هم تعهد کنیم که همیشه متحد و همدل باشیم و قدر موقعیت ها را در اینجا بدانیم،تحصیل کنیم،زحمت بکشیم تا بتوانیم از رنجها و مشقت های مردم خود بکاهیم و مرهمی بر زخم های بی شمار آنان باشیم.اینگونه است که به رسالت دوستی خود عمل کرده و احساس آرامش خواهیم کرد.
--


احساس را ربوده اند
فریاد را بریده اند
قلب ها پاره
صدا ها خاموش
دستی برای نوشتن نیست
اما من نا امید نیستم

می خواهم بنویسم
با قلبی بشکسته و گلوی پاره
باید پنجره ها را گشود
خورشید را صدا کرد
بالهای نو باید ساخت

باید نگذاشت
بالهای نو
مردن را دوباره تجربه کنند


+ نوشته شده در  5 Feb 2008ساعت 18:9  توسط راضیه علی  |