یک تیوری برای مبارزه با طالبان
آری تو طفل بی گنهای بوده ای
ولی در مدرسهای پاکستان مغزت را شسته اند
از پیش تو یک دهشت افگند ساخته اند
به تو تلقین کرده است که با کشتن یک امریکای به بهشت می روی
تو فریب خورده ای
طالب مغزت را باید دوباره با تیزاب صاف شست
تو راباید دوباره مثل کودک به گهواره انداخت
داندانهایت را باید کشید
موهایت راباید یک به یک ازجا دراورد
تو از’ آشتی ملی‘و’همبستگی ملی‘[1] چیزی سر در نمی آوری
تو را باید دوباره به مکتب برد
باید به تو یاد داد که هزاره ها مهاجر نیستند
بلکه’ آنها یکی از قدیمی ترین ساکنان افغانستان هستند‘[2]
تو باید بیاموزی که یک جمع یک دو می شود
و دو جمع دو چهار
داشته باشی ID,Yahoo طالب تو باید در
ویاد بگیری که چگونه به دخترا لبخند بزنی

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

سلام بسم الله جان
دوست عزیزم شاید این نقد سومین و یا چهارمین نظرم در کل وبلاگ باشد .....
پس بدان که نوشته شما بسیار برایم جذاب و جالب بوده که من فقط با دو ناخن اشاره حروف نا مرئی فارسی را در روی کیبورد بعد از چندین آزمایش و خطا پیدا کرده و در روی صفحه سفید به صف می کشانم J J
امسال به شکرانه حضرت هو, چند قطره ای ازاقیانوس معرفت و معنویت حضرت مولانا بر سر وصورتم پاشیده شده و من نیز آنها را در سقف اندیشه خود به مانند چهل چراغهای روشن آوازان نمودم به امید آنکه شاید من نیزصعادتی پیدا کنم و در دکان آن شکر فروش شرین کام شویم......
و اما نقد من در مورد نوشته شما ...
.
به قول معروف سکه دو رو دارد وهمچنین نقد کردن ، یک سو نکات مثبت و دیگری نکات اصلاحی ...... ولی چون آدمهای خوب زیاد است که تعریف کنند و شا ید آدمهای بد مثل من کم تر با شند که نوع دوم نقد کردن را برایتان بگویند. به آنها بازنگری داشته با شید نوشته شما بسا بهتر خواهد شد ... با اجازه شما دوستان .......
دوست عزیزم بسم الله جان اولتر ازهمه باید بگوییم که نوشته شما از نگاه نگارش و تنوع در لغات و الفاظ یکی از بهترین نوشته ها در وبلاگ است ,پس من نمی خواهم و شاید هم از توان من خارج با شد که در مورد نوع نگارش شما نقد کنم بنابراین من فقط در مورد برداشت خود از نوشته شما نظر خواهم داد......
در اول از همه در مورد عنوان مقاله: (مولانا و استقلال اندیشه انسانی )
به دلایل مختلفی من فکر می کنم که این عنوان یک عنوان نا مناسب و یا نادرست است. یکی از آنها رابطه صفت و موصوف است که به نظر من اگر به جای اندیشه ؛ انسان را موصوف قرار می دادید بسا بهتر می بود زیرا آنچه در متن مقاله شما ظاهرا مورد بحث قرار گرفته است اندیشه انسان است نه فقط نوعی از اندیشیدن اگر چه تلاش هم کردید که به نوعی آنرا ربط دهید ولی کاملا موفق نبودید ...چون این نکته نسبت به دیگر نکات چندان مهم به نظر نم آید پس می بایست مجملش نمود (و یا در مواقع دیگرپیرامونش صحبت خواهیم کرد)
بطور مختصر به نظر من این عنوان برازنده موضوع مقاله شما نیست , بلکه شما می توانید عنوانی بسا بهتر از آن پیدا نمایید و لی در پایان این نوشته یکی از آنها را که در مثنوی هم ذکر شده پیشنهاد خواهیم کرد.........
جمله ای که شما گفتید: "، آنجا که همه وجد و سرور است و نشانی از ترس و دلهرههای اين هستی مجازی نيست" منظورکدام هستی مجازی است , آ یا منظور شما خدا است ؟؟؟ آ یا جهان ماورای طبیعی ؟ آیا و آیا و آیا ...................
این بیت نیزبه گمانم اشتباه است...
( به قول شاعر: آب دریا را اگر نتوان کشید پس به قدر تشنگی باید چشید)
آب جیهون را اگرنتوان کشید هم ز قدر تشنگی نتوا ن برید.
دفتر 6 بیت 66 از نخسه نیکلسون
که این امر سبب شده تا بیت فوق با مطالب قبلی بی ربط باشد...و درضمن هر کس لیاقت چشیدن ازاین بهر را پیدا نمی کند.و اگر هم بتوانند آنرا بخوانند ولی جز پوستی از آن را نخواهند خواند....
جان نا محرم نبیند روی دوست جز همان جان که اصل از کوی اوست..
آدمی دیده است, ومابقی پوست است دید آن است که دید دوست است
و یا آن یک علم تقلیدی است...
علم تقلیدی و تعلیمی است آن کز نفورمستمع دارد فغان دفتر دوم 2433
طالب علم است بهر عام و خاص نه که تایابد از این عالم خلاص دفتر دوم 2438
(. کجاست اين بحر جان و اين باغ سبز عشق؟ میگويد در خودت، اما هرچه بيشتر به جستجويش بروی از آن دورتر میافتی.) من فکر نمی کنم که ایشان منظورش آن با شد که هر چه بیشتر جستجو کنی از باغ عشق دورتر می شوی بلکه با مرا جعه به چند بیت قبلی بیت
"چـون گهـر در بحـر گويــد "بحـر کو؟" در مییابیم که همانطور که شما در جایی اشاره نمودید هدف خودشناسی انسان است ولی مولانا انسان را هشتار می دهد که به دور نروید و در همین نزدیکیها گمشده خود را پیدا کنید و به ارزش خود پی ببرید و آن باغ سبز عشق را در درون خود بیابد..
صادقانه من از انتخاب بسم الله جان خیلی خوشم آمد بسیار زیبا است و آن را با ید تحسین نمود.
.ولی دوستانی که مایلند ابیات قبلی و بعدی ( چون گهر در بحر گوید ) را بخوانند می توانند به دفتر پنجم مثنوی به ابیات 1070 تا 1080 مراجعه کنند تا به این نکته پی ببرند....
راستی این ابیات هم می توانند به نوع دیگر بر خود شناسی از نظر مولانا اشاره نمایید....
خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فزونی آمدو شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس خویش بر دامی فروخت
دفتر سوم 1000 و 1001
ولی دوست عزیز شما در ادامه نوشتان از موضوع خود شناسی به موضوع در بند بودن آدمی جهه دارید و سعی دارید به نوعی انسان را از دیگاه مولانا در بند بکشید و آدمی را زندانی اندیشه خودش نمایان کنید. اما و صد اما خود مولانا یک نظر 180 درجه ای با شما دارد
ای برادر تو, همان اندیشه ای ما بقی تو, استخوان و ریشه ای
گر گل است اندیشه تو گلشنی ور بود خاری, تو هیمه گلخنی
دفتر دوم 277
چشم ها و گوشها را بسته اند جز مرآنها را که خود رسته اند
دفتر سوم 837
پس من زیاد وارد این موضوع نمی شوم که این ابیات قسمت بزرگی از نظرات شما را، مورد بازنگری قرار می دهد و.....
و اما در مورد این بیت:
( جمله خلقان سُخرهء انديشهاند زين سبب خسته دل و غم پيشهاند)
دفتر دوم 3568
معنی سخره اسارت نیست, اگر چه آن جلوه می نما ید ولی سخره در لغتنامه ملک به معنی : کسی که مورد مسخره دیگران قرار میگیرد ..مسخره شده , ریشخند ,و یا مطیع و فرمانبرداربی چون و چرا است. که باز اگر شما به ابیات ماقبل و مابعد آن مراجعه نما یید در می یا بید که در اینجا نیز به همان معنی گفته شده به کار رفته است.
ضمنا اگر شما کمی با نوع اندیشه عارفان اسلامی و علل خصوص مولانا آشنایی داشته باشید درک می کنید که منظور ایشان از بیان اندیشه در این بیتها همانا ذکر و نماد فیلسوفان است که توسط عقل و اندیشه
می خواهند که بوجود خدا پی ببرند, پس دکان آنها را در مقابل دکان پیامبران و یا به بیان دیگر آنها این نوع تفکر واندیشه را مقایسه دین داری عاقلانه در مقابل دینداری عاشقانه می دانند. عارفان خودشان را عاشق خداوند می دانند و چون عاشق خدایند عاشقانه او را می پرستند ولی فیلسوفان چون از راه اندیشه و درک به این نتیجه می رسند که خداوند مدیر این جهان است و ما جز خسی در مقابل آن قدرت بی انتها نیستیم , پس به اجبار سر تعظیم فرود می آورند... ولی آن دینداری کو و این دین داری کو...
دیگر آنکه در مکتب عارفان آگاهیها و اندیشه ها به دو گروه بزرگ تقسیم می شوند یکی اکتسابی که همانا دانش که در مکاتب یادگرفته می شود و دیگری الهامی که در دل هر انسان پاک از جانب خداوند وحی می شود که هما نا "بینش" است. و بار دیگر توصیه می شود که برای درک این مطلب نیز به دفتر دوم از مثنوی مراجعه کنید . ابیات 3559 تا 3575
شاید این دو بیت بهتر بتواند این موضوع را روشن نما ید....
هر که در خلوت به بینش یافت راه او زدانش ها نجوید دستگاه د س 3855
جان شو و از راه جان جان را شناس باربینش شو نه فرزند قیاس د س 3192
کلمه بنی معنی خواسی ندارد و آن بنا است...
(حاكم انديشهام، محكوم ني چونكه بنّا حاكم آمد بر بني)
راستی ابیات زیرهم در مورد مسئله جبر و اختیار , قضاء و قدر آسمانی است نه در مورد آنچه شما اندیشه خودی آنرا می خوانیدش.... لطفا به کل داستان در دفتر ششم 3340 مراجعه کنید.
چشم داري تو، به چشم خود نگر منگر از چشم سفيد بيهنر
گوش داري تو، به گوش خود شنو گوش گولان را چرا باشي گرو!؟
بي ز تقليدي نظر را پيشه كن هم به راي و عقل خود انديشه كن
مرد باش و سخره مردان مشو رو سر خود گير و سرگردان مشو
ديد خود مگذار از ديد خــــسان كه به مردارت كشند اين ناكسان!
چشم چون نرگس فروبندي كه چي! كه عصايم كش كه كورم اي اخي!؟
آن عصاكش كه گزيدي در سفر پس بدان كاو هست از تو كورتر!
در پایان همانگونه که در آغاز ذکر نمودم , با توجه به نظر مثنوی شناسان بزرگی چون داکتر سروش میتوان مثال ریسمان اندیشه را برای عنوان مقاله خود به کار ببرید. چون مولانا مثال میزند که اگر ریسمانی در چاه با شد هم کسی می تواند خود را از قعر چاه بیرون کشد و هم کسی می تواند توسط این طناب خود را به قعر چاه بیندازد . لطفا برای خواندن و فهم این مطلب و نظر به دفتر اول ابیات850 مراجعه شود....
امید وارم که این چند سطر موجب دلخوری شما نگردد و موجب بازنگری در اثرتان گردد...
وسلام

مولانا و استقلال اندیشه انسانی بسم الله رضایی
مولانا، مولوی، خداوندگار بلخ و یا ملای رومی از القاب ابرمرد اندیشه ، شاعر و عارف بزرگ مولانا جلال الدین محمد بلخی می باشد. اندیشمندی که اندیشه هایش کلید اندیشه هاست.مثنوی و معنوی اش مالامال از رازها، درس ها، و سرمشق هایی زندگی برای بشریت می باشد. سخن مولانا صدای عشق است. در کلامش عشق، معنویت، معرفت و اندیشه ظاهر و هویدا می باشد. بالاخره سخنان وی آنقدر آموزنده و وسیع است که میتوان آن را به بحر تشبیه کرد. در نوشتار زیر از این بحر بی کران اندیشه و اندرز به قدر تشنگی قطره هایی خواهم چشید. به قول شاعر: آب دریا را اگر نتوان کشید پس به قدر تشنگی باید چشید
مولانا جلال الدین محمد بلخی، عارف، شاعر، ادیب، فیلسوف، و پیغمبر عشق دو اثر جاویدان از خود بجای گذاشته است یکی مثنوی معنوی و دیگری دیوان کبیر.
مثنوی و معنوی مولانا مالامال از اندرزها، درس ها و عبرت های است که انسان را پله پله به خدا می رساند و به سیر شهرهای عشق سوق میدهد.پيام مثنوی فريادی است برای بيداری و خروج از حصار نقشها، و برگشت به بحر جان، به هستی فراسوی مجازها و پندارها، به باغ سبز عشق، آنجا که همه وجد و سرور است و نشانی از ترس و دلهرههای اين هستی مجازی نيست. کجاست اين بحر جان و اين باغ سبز عشق؟ میگويد در خودت، اما هرچه بيشتر به جستجويش بروی از آن دورتر میافتی.
چـون گهـر در بحـر گويــد "بحـر کو؟" وآن خيـال چـون صـدف ديـوار او
گفتـن آن "کو؟" حجابـش مي شــــود ابـــــر تــاب آفـتـابـــش می شــــود
تو ببند آن چشم و خود تســـــــليم کن خويشتن بينی در آن شـــــهر کهن
مولانا جمله خلقان را اسیر و پر بسته می داند و اسارت آنها را درونی می پندارد. چنانچه متفکر و اندیشمند توانا داکترعلی شریعتی در بحث "انسان بی خود"، انسان را محبوس در چهار زندان میداند که یکی از آن زندانها را به نام زندان خویشتن نام گذاری نموده و ماهیت و محتوای آن الهام از همین اندیشه مولاناست.از دیدگاه مولانا اولين و اساسي ترين قدم در طريق شناخت زندان “خود“ و رهايي از آن اين است كه به خودمان برگرديم و مسئله را به اعتبار اينكه هماكنون در خود ما ـ يعني در من و شما ـ وجود دارد نگاه كنيم؛ نه در يك انسان كلي. قدم اساسي ديگر، شناخت ماهيت مسئله است. بايد ببينيم زنداني كه انسان اسير و در بند آن است چيست و چه ماهيتي دارد؟ تا زماني كه نميدانيم زندان چييست، چرا و چگونه تشكيل شده است و چه ماهيتي دارد، نميتوانيم هيچ كليدي را در كار گشودن آن جستجو كنيم.مولانا بارها و به شكلهاي مختلف هشدار ميدهد كه زندان انسان، و علت اسارت او و علت همهء رنجهاي او نوعي انديشه است. چنانچه در این بیت می گوید:
جمله خلقان سُخرهء انديشهاند زين سبب خسته دل و غم پيشهاند
مولانا انسانهایی را که اسير رنج، ملالت، پريشاني و خسته دلياند، به علت سخرگی و محکوم بودن به اندیشه انها میداند. سخره اندیشه اند یعنی محکوم و اسیر اندیشه های خویشتن اند.
البته مولانا به هیج وجه انسان را ترغیب به عدم اندیشه نمی کند بلکه انسان را به استقلال اندیشه و رهایی از اسارت زندان اندیشه سوق میدهد. زندان اندیشه در ذات خویش از نوع بدترین زندان هاست چونکه انسان در عمل آزاد است ولی در درون خودش دچار یک نوع تنش، جدال و تناقض می باشد که همواره او را به ملالت و پریشان خاطری وامیدارد. اینجاست که از دیدگاه مولانا انسان باید خود شناسی کند و از نوعیت، ماهیت، کیفیت و کمیت آنچه در خود دارد باخبر گردد. سپس میتواند با بال و پر اندیشه "خودی"، اندیشه حاکم و اندیشه مستقل مانند مرغ اوج به پرواز بشتابد.
من چو مرغ اوجم، انديشه مگس كي رسد بر من مگس را دسترس؟
چیزی دیگری را که مولانا قابل تفکیک و تبیین می سازد نوعیت اندیشه ها است یعنی وی بعضی اندیشه ها را سٌخره، اسارت گر، مزاحم و مگس گونه میداند و نوع دیگر آن را مفید و راهبر میداند که باعث عظمت و والایی انسان میگردد. حال این نوع دوم اندیشه کدام است و چگونه باعث تعالی انسان میگردد:
حاكم انديشهام، محكوم ني چونكه بنّا حاكم آمد بر بني
اینجاست که عملاً مرز بین اندیشه حقیر و اندیشه راهبر و والا تعین میگردد. در حقیقت امر هر اندیشۀ که چشم بینش و خرد انسان را ببندد و او را محکوم نموده به زندان خویش کشد، حقیر است، در حالیکه هر اندیشۀ که انسان حاکم آن باشد، والاست. این به معنای عام و تام دلالت بر استقلال اندیشه انسانی دارد. یعنی انسان همان موجودی که از آن در قرآن به عنوان حقیقت متعالی که خود آگاه، انتخاب کننده و آفریننده است، باید به خاطر تعالی به سه خصوصیت متذکره نایل گردد و تا زمانی که این موجود به خود آگاهی نرسد، انتخاب نمیتواند و تا زمانی که انتخاب گر صالح نگردد، آفریننده گی نمیتواند. بناً بشر و یا به اصطلاح مولانا خلقان تا زمانی که به سه خصوصیت متذکره نایل نگردند، در حقیقت دچار یک دلهره و حقارت است. و به محض نایل آمدن به آن، رهایی همیشگی از قید و بند اوهام، سخره گی و بندگی نصیبش میگردد.
موضوع دلالت مولانا بر استقلال فکری و اندیشوی انسانها در نایل آمدن و متعالی گشتن اش در ابیات زیر مشهود است.
چشم داري تو، به چشم خود نگر منگر از چشم سفيد بيهنر
گوش داري تو، به گوش خود شنو گوش گولان را چرا باشي گرو!؟
بي ز تقليدي نظر را پيشه كن هم به راي و عقل خود انديشه كن
مرد باش و سخره مردان مشو رو سر خود گير و سرگردان مشو
ديد خود مگذار از ديد خــــسان كه به مردارت كشند اين ناكسان!
چشم چون نرگس فروبندي كه چي! كه عصايم كش كه كورم اي اخي!؟
آن عصاكش كه گزيدي در سفر پس بدان كاو هست از تو كورتر!
به و ضاحت معلوم است که مولانا با ابیات فوق میخواهد انسان را بفهماند که تو سراپا اندیشه ای و نیاز به جیره خواری و طفیلی بودن نداری. و از طرفی هم مولانا اندیشه های تحمیلی و حاکم بر انسان را عامل ایجاد دوگانگی، نفرت و کدورت میداند. اندیشه های که ذهن و ضمیر انسان های آشفته خاطر را تسخیر می کند و آنها را اسیر و غلام خویش ساخته و به طروق گوناگون از آنها استفاده می برد. فكرهايي كه ذهن محكوم به انديشيدن آنها است زندان آدمي را تشكيل ميدهد.و اين زندان در حقيقت يك زندان توهمي است.گيجي، روگرداني، جهل، تيرگي و ظلمت انسان حاصل حاكميت اين انديشههاي توهمي است.مولانا انسان را ترغیب به تعقل و خردورزی می نماید و او را هشدار میدهد تا از تقلید بپرهیزد و از چشم، گوش و عقل خویش استفاده جوید تا خود نظر پیشه و بنای اندیشه گردد.
در زمين مردمان خانه مكن كار خود كن، كار بيگانه مكن
كيست بيگانه؟ تن خــاكي تو كز براي اوست غمناكي تو
بالاخره غریق بحر اندیشه مولانا شدن و از آن بهره جستن، پیامدهایی بس ارزنده ی در قبال دارد، ولی غریق که نه، حتی داخل شدن در این بحر شهامت فکری و استقامت همیشگی میخواهد. در روزگاری که تلفیق اندیشه ها نه بلکه برخورد آنها مطرح است، ماشین ها کار فکری انسانها را میکند، و بلاخره فرصت فکری از انسانها به قسمی از اقسام گرفته شده است، دلالت مولانا بر استقلالیت اندیشۀ انسان رول حیاتی دارد. خود آگاهی، انتخاب کننده گی و آفریننده گی از خصوصیات یک انسان متعالی، به هیچ وجه بدون استقلالیت اندیشه حاصل نمیگردد.
v مثنوی معنوی نسخه نیکلسون

چگونه حزب کارگراسترالیا به رهبری کیون راد به پیروزی رسید؟
اکثر کارشناسان سیاسی استرالیا بر این باورند که دلیل اصلی شکست جان هاوارد در انتخابات امسال عدم توجه وی به مسایل چون گرمایش کره زمین, افزایش نرخ بهره بانکی و بی توجهی درمورد تحصیل و اعزام نیروی نظامی به کشورهای افغانستان و عراق می باشد.
ولی من که کارشناس هر دو کشور یعنی آسترالیا و افغانستان هستم دلیل دیگری دارم برای شکست اقای جان هاوارد و آن این است که افغانیهای مقیم آسترالیا در حقیقت حزب کارگر به رهبری کیون راد را به پیروزی رساندند. شاید بگوید چطور؟
رفتار بد دولت جان هاوارد با افغانیها ی که با کشتی امده بودند، افغانها را به ان وا داشت تا انتقام خود را در همین دنیا از دولت جان هاوارد بگیرد و ان این بود که به حزب ازادیخواه، که بنده هالا برای این ازار شده ها آنرا به حزب "آزارخواه" ترجمه می کنم، رای ندهند. این مردم که در انتقام گیری شاید درجه اولی را در دنیا داشته باشد از این فرصت عالی استفاده کرده و خلاف دولت جوان هاوارد رای دادند.
در مناطق انتخاباتی که در آن افغانی بوده باشد(شهروند قانونی استرالیا) فکر نمی کنم که کاندیدای حزب آزارخواه به پیروزی رسیده باشد. بخاطریکه الحمدالله تعداد افراد در فامیلین افغانی بالای عدد هشت است, فرق رای ها هم بیسار کم بود. بناً در هر منطقه که یک فامیل افغانی در آن زنده گی می کرده کافی بوده است تا حزب کارگر پیروز میدان شود.
به غیر از افغانها که بیسار خوشبخت بودند که در مدت کوتاهی از کمپ بیرون شوند مردمان دیگراز کشورهای مختلف خاورمیانه بالای هفت هشت سال را در کمپ سپری کردند که اگر اجازه برون رفت می داشت هالا بچه های شان دارای سه چهار درجه تحصیلی از دانشگاهای استرالیا می شدند. بر عکس تعدادی زیاد از آنها دچار مرضهای گوناگون روانی و روحی شدند. من هر وقت که جان هاوارد ازنقص حقوق بشر درکشورهای دیگرحرف می زد می خندیدم و می گفتم وای مردم در هیمن کشور در پهلوی گوش ات بدون کدام جرم مشخصی در زندانند و حتا مجبور شده اند که دهان خود را بدوزند و بعضی ها هم خود را از پشت بام ها به پاین انداختند هیج وقت نگفتی نقص حقوق بشر.ولی اگر کمی بد رفتاری با زندانیان سیاسی در زمبابوی صورت بگیرد صدای خود را تا آسمان مثل خروس وری بلند می کنی.
