تبليغاتX
سخن نو
فصلنامهء اجتماعی، فرهنگی، ادبی

یک تیوری برای مبارزه با طالبان

 

آری تو طفل بی گنهای بوده ای

ولی در مدرسهای پاکستان مغزت را شسته اند

از پیش تو یک دهشت افگند ساخته اند

به تو تلقین کرده است که با کشتن یک امریکای به بهشت می روی

تو فریب خورده ای

 

طالب مغزت را باید دوباره با تیزاب صاف شست

تو راباید دوباره مثل کودک به گهواره انداخت

داندانهایت را باید کشید

موهایت راباید یک به یک ازجا دراورد

تو از’ آشتی ملی‘و’همبستگی ملی‘[1] چیزی سر در نمی آوری

 

تو را باید دوباره به مکتب برد

باید به تو یاد داد که هزاره ها مهاجر نیستند

بلکه’ آنها یکی از قدیمی ترین ساکنان افغانستان هستند‘[2]

تو باید بیاموزی که یک جمع یک دو می شود

و دو جمع دو چهار

 

داشته باشی  ID,Yahoo طالب تو باید در  

ویاد بگیری که چگونه به دخترا لبخند بزنی

 

 

 

 



[1] آشتی ملی و همبستگی ملی بلانهای بودند که از طرف دولت افغانستان برای جذب مخالفین دولت از جمله طالبان طراحی شده بود که درآن از طالبان خواسته شده بود که اسلحه خود را به دولت تحویل داده و به کارهای عادی باز گردند. این پلان همه شکست خوردند.

[2]- هزاره های افغانستان, داکتر سید عسکر موسوی, ص, 73


+ نوشته شده در  18 Dec 2007ساعت 12:54  توسط حمزه حیدری  | 

 

چگونه حزب کارگراسترالیا به رهبری کیون راد به پیروزی رسید؟

 

اکثر کارشناسان سیاسی استرالیا بر این باورند که دلیل اصلی شکست جان هاوارد در انتخابات امسال عدم توجه وی  به مسایل چون گرمایش کره زمین, افزایش نرخ بهره بانکی و بی توجهی درمورد تحصیل و اعزام نیروی نظامی به کشورهای افغانستان و عراق می باشد.

  

ولی من که کارشناس هر دو کشور یعنی  آسترالیا و افغانستان هستم  دلیل دیگری دارم برای شکست اقای جان هاوارد و آن این است که افغانیهای مقیم آسترالیا در حقیقت حزب کارگر به رهبری کیون راد را به پیروزی رساندند. شاید بگوید چطور؟

 

رفتار بد دولت جان هاوارد با افغانیها ی که با کشتی امده بودند، افغانها را به ان وا داشت تا انتقام خود را در همین دنیا از دولت جان هاوارد  بگیرد  و ان این بود که به حزب ازادیخواه، که بنده هالا برای این ازار شده ها آنرا به  حزب "آزارخواه" ترجمه می کنم، رای ندهند. این مردم که در انتقام گیری شاید درجه اولی را در دنیا داشته باشد از این فرصت عالی استفاده کرده و خلاف دولت جوان هاوارد رای دادند.

 

در مناطق انتخاباتی که در آن افغانی بوده باشد(شهروند قانونی استرالیا) فکر نمی کنم که کاندیدای حزب آزارخواه به پیروزی رسیده باشد. بخاطریکه الحمدالله تعداد افراد در فامیلین افغانی بالای عدد هشت است, فرق رای ها هم بیسار کم بود.  بناً در هر منطقه که یک فامیل افغانی در آن زنده گی می کرده کافی بوده است تا حزب کارگر پیروز میدان شود. 

  

به غیر از افغانها که بیسار خوشبخت بودند که در مدت کوتاهی از کمپ بیرون شوند مردمان دیگراز کشورهای مختلف خاورمیانه بالای  هفت هشت سال را در کمپ سپری کردند که اگر اجازه برون رفت می داشت هالا بچه های شان دارای سه چهار درجه تحصیلی از دانشگاهای استرالیا می شدند. بر عکس تعدادی زیاد از آنها دچار مرضهای گوناگون روانی و روحی شدند. من هر وقت که جان هاوارد ازنقص حقوق بشر درکشورهای دیگرحرف می زد می خندیدم و می گفتم وای مردم در هیمن کشور در پهلوی گوش ات بدون کدام جرم مشخصی در زندانند و حتا مجبور شده اند که دهان خود را بدوزند و بعضی ها هم خود را  از پشت بام ها به پاین انداختند هیج وقت نگفتی نقص حقوق بشر.ولی اگر کمی بد رفتاری با زندانیان سیاسی در زمبابوی صورت بگیرد صدای خود را تا آسمان  مثل خروس وری بلند می کنی.

 

بهر صورت جان هاوارد رفت وکیون راد امد ببینم که دولت نو با معضله مهاجرت چطور برخورد می کنند. اکثرکسانی که حق رای دادن داشتند سرنوشت راحالا سپردند به دست حزب کارگر. فکر نکنم که تغیر خاصی در رابطه با سیا ست مهاجرت رخ دهد. بخاطریکه ایده- لوژی این دو حزب با هم زیاد فرق ندارد. خوبی حزب کارگر این است که ایده لوژی اش کمی بیشتر به نفع قشر کم درامد و طبقه پایین جامعه است در مقایسه با حزب آزادیخواه.

 

 


+ نوشته شده در  26 Nov 2007ساعت 13:46  توسط حمزه حیدری  | 

تقدیم به همه مادرانی که پروازشان در سکوت و تنهای بوده است.

 

چشمان نیمه باز                                                            خدیجه نظری

                                                                                                                 

صدای نقسهایش شنیده می شد. تعداد ضربان قلبش را می توا نست حساب کند. هرچه قدمهای کوچکش را سریعتر بر می داشت، راه رفتنش کند تر به نظر می رسید. گوی پاهایش را محکم به زمین بسته اند و نمی گذارند او سریعتر به مقصد برسد. جعبه چوبی کوچکی که بر پشت داشت، شانه های ضعیفش را آزار می داد ولی او آن را با حس شیرین حمل می کرد. مانند کودک خردسالی که کیف مکتبش را برای رفتن به آن بر پشت دارد.

تمام وسا یل کارش در آن بود و او دانش آموز کوچک مکتب آوره گی و تنهایی بود، که هر روز آن کوچه پر پیچ وخم و طولانی پاین شهر را طی می کرد تا به محل کارش برسد. از آنروزی که وارد آن شهر شده بود، با در و دیوارهایش احساس عجیبی داشت.  احساسیکه او را از آن آب و خاک و مردم جدا می ساخت.

محیطی پر از غربت و تنهایی که هر روز در گوشش زمزمه می کرد: تو مهاجری!

تو بیگانه ای ! تو یک افغانی هستی ! با آن که یک سال از ورودشان به آن شهر می گذشت، هیچ انس با آن نگرفته بود و هر روز بر غربت و آوره گی اش افزوده می شد.

هر صبح و غروب با دیوارهای فرسوده  و خاکی کوچه درد دل می کرد. با خود می گفت:

- چرا در کشورم جنگ است؟

- کاش در شهر خودمان بودیم!

- یاد کفترهای سفیدش بخیر!

به سر کوچه رسید، مثل همیشه کنار دیوار مدرسه جعبه چوبی را پاین گذاشت. تکه روزنامه ای از داخل آن بیرون آورد روی زمین هموار کرد. به آرامی روی آن نشست. جعبه کوچک را مقابلش گذاشت. دو برش سیاه و یک  قوطی رنگ را روی آن گذاشت و نگاهش را برای آمدن اولین مشتری در گلدان صبر کاشت. درب مدرسه باز شده  بود، دانش آموزان از هر سو به طرف مدرسه می آمدند. درمیان آنها معلمان نیز دیده می شدند. کم کم رهگذران نیز از آنجا عبور می کردند تا به دنبال روزی آنروزشان بروند.

چشمان نگران مهاجر کوچک نیز همه گامها را تعقیب می کرد و منتظر بود که یکی از آنها روی جعبه او قرار بگیرد و کارش را شروع کند.  

-خدایا شکر! با لبخندی رضایت بخش شروع به تمیز کردن کفشهای اولین مشتری کرد. وقتی کارش تمام شد، یک اسکناس پنجا تومانی را در دستش دید، نور امیدی در چشمانش برق زد.

- شاید امروز بتوانم هزار تومان را تهیه کنم ! چقدر خوب می شود!

در رویای شیرین  کودکانه اش غرق بود که صدای زنگ مدرسه اورا به خود آورد. سپس صدای ناظم از پشت بلندگو شنیده شد که می گقت: بچه ها صف ها یتان را مرتب کنید. برنامه صبحگاهی را آغاز می کنیم. ناخودآگاه آهی سرد از سینه مهاجر کوچک بیرون آمد و با خود گقت: ای کاش من هم می توانستم به مکتب بروم و درس بخوانم. عیب ندارد، مادر که خوب شد، یک کار بهتر پیدا می کنم، نصف روز کار می کنم و نصف روز را به مکتب می روم. چه آرزوی شیرنی!

رفت و آمد مردم بیشتر شده بود و می رفتند که به کارهایشان برسند. گرمای خورشید از پشت برگهای  رنگارنگ پایزی صورتش را نوازش می داد. او هم می رفت که هر لحظه گرمایش را بیشتر به مردم هدیه کند و نورش را به طور مساوی در شهر تقسیم کند. زمان مثل همیشه از هم جلوتر بود. می رفت تا حال را پشت سر گذاشته و به آینده برسد.

کفشهای چهار، پنج مشتری دگر را هم واکس زد. از کار صبحش راضی بود. هر اسکناس را که می گرفت، روی دگر پولهایش می گذاشت و هر لحظه امیدش زیادتر می شد.

با بیرون آمدن داش آموزان از مدرسه متوجه شد که ظهر شده است. باید خود را سریع به خانه میرساند و برای مادرش غذا تهیه می کرد. وسایلش را جمع کرد و جعبه چوبی را بر پشت خود گذاشت. مانند دانش آموز کوچکی که درسش تمام شده باشد و می رود تا نمره بیستش را به مادرش نشان بدهد، با شوقی زیاد به طرف خانه حرکت کرد. اوهم مردخانه بود و هم پرستار مهربان برای مادر بیمارش. تمام مسیر راه را می دوید، تا زودتر خانه برسد. نکند که مادرش احساس تنهایی کند و یا نگران آمدن او شود.  

آرام درب را باز کرد. وسایلش را در گوشه ای از حیات قرار داد. دست و صورتش را شست و به طرف اتاق مادرش رفت. با دیدن چشمان پر از محبت مادر، دنیا در برابر دیده گانش روشن شد. تمام خستگی ها و نگرانی هایش را فراموش کرد.

کنار مادر زانو زد. سلام داد و حالش را جویا شد. بوسه ای بر دستان گرمش نهاد. مادر امروز شادابتر از همیشه به نظر می رسید. نگاهش روشن تر شده  بود. لبخندی زیبا بر لب داشت. مهاجر کوچک زیر لب لبخندی کرد و آهسته با خود گفت:

- انشالله خوب می شوی.  امشب حتماً داروهایت را می گیرم. دکتر گفته است: اگر چند مرتبه از این داروها مصرف کنی، حالت خوب می شود. آن روز کارهایش را با اشتیاق بیشتر انجام می داد. غذای ساده ای را که آماده کرده بود با مادرش خوردند. نمازش را به جا آورد. نگاهی هم به گلدان کنار پنجره انداخت. آن را هم سیر آب کرد. کارهایش که تمام شد، دوباره به کنار مادر برگشت.

- امروز کمی زوتر می روم . شاید مشتری بیشتری داشته باشم. آب جوشت را هم سر کرده ام و اینجا می گذارم.

-خوب مادر ! کاری نداری؟ خدا حافظ.....

وقتی به چهار چوب در رسید، بر گشت، دوباره نگاهی به مادر انداخت... چشمان مادر هم چیزی می خواستند بگوید! ولی نا گفته ماند....

مثل همیشه همان راه بود و همان کوچه و پایانش دیوار مدرسه،  جعبه چوبی بود و رنگ سیاه، ولی دل کوچک و امید مهاجر کوچک لحظه شماری می کرد برای آمدن یک مشتری.

با گرفتن هر اسکناس پولهایش را می شمرد، کم کم به آرزویش نزدیکتر می شد. بعد از ظهر خوبی داشت و خوب توانسته بود کار کند. وقتی به آسمان نگاه کرد، خورشید رفته بود هوا هم داشت تاریک می شد. خودش را جمع و جور کرد و راه داروخانه را در پیش گرفت. وقتی به نزدیک داروخانه رسید، پولهایش را از جیبش بیرون آورد. کافی بود. نسخه را به همرای پولهایش تحویل داد. داروها را گرفت . در راه برگشن به خانه آنها را محکم  در آغوش گرفته بود، گویا گنجی گرانبهای پیدا کرده است. تاریکی شب را نمی دید. برای اولین بار آن کوچه و دیوارهایش آشنا به نظر می رسید. هر چه به خانه نزدیکتر می شد پاهایش سست تر می شد. قلبش تندتر می زد. حسی غریب در و جودش راه پیدا کرده بود. بلاخره به خانه رسید. آرام وارد شد. جعبه را به گوشه ای پرتاب کرد. نگاهش به پنجره اتاق افتاد!

-چرا امشب مادر چراغ را روشن نکرده است؟

به سختی بندهای کفشش را باز کرد. با نگرانی پا در اتاق نهاد. دست روی کلید برق برد. روشنای لامپ همه جا را نمایان کرد.

سلام مادر! من آمدم! داروهایت را هم گرفتم....

                                                      اما آن شب مادرلبخند  بر لبانش جاری نشد تا به فرزند کوچکش خوش آمد بگوید.

                                                     مادرخواب رقته ای؟ چرا دستانت سرد شده است؟ مادر! مادر!.......

                                                                   جوابش تنها سکوت بود و سردی چشمان نیمه باز مادر که به در دوخته شده بود.......

 


+ نوشته شده در  18 Jul 2007ساعت 13:26  توسط حمزه حیدری  | 

 

            یک پیاله چای با دموکراسی                                          امیر حمزه

 

شب گذشته مهمانی بود. طبق رواج معمول افغانی جماعت، صاحب خانه نان راساعت ده آورد.ماهم مثل همیشه خسته وکوفته از کار کاشی برگشته و بسیار گرسنه بودیم و تا توان در بساط داشتیم خوردیم و خوردیم و بلاخره تا اینکه چشم هانگفت بس ماهم خوریم.

از شماها چه پنهان که از همان لحظا ت و دقایق اول شب کمی بی تاب بودم و یک سنگینی خاصی بر معده بی چاره ام حس می کردم.وقتی که به تختخواب رفتم هم وضعم تعریفی نداشت و نمی توانستم بخوابم.از این پهلو به آن پهلو,و ازآن پهلو به این پهلو. خلاصه بناچار چند تا آیه این طرف وآن طرف خواندم و بخواب رفتم. ببخشین اینجا جای کم است وگر نه آیات را در همین صفحه  برای تان می نوشتم. بهر صورت می رویم روی اصل قضیه. جالب  اینکه من درعالم خواب رفتم به افغانستان  و خبر نگاری می کردم. در در یکی از چایخانه های  قدیمی کابل نشته بودم و باجناب دموکراسی مصاحبه می کردم. خوب یادم هست که هردو هم چای می خوردیم و هم حرف می زدیم. حالا خلاصه آن مصاحبه  قرار ذیل می باشد و البته با کمی و کاستی های فراوان.

خبرنگار: باسلام خدمت شما دموکراسی عزیز! تشکر ازیکه لطف کرده و دعوت مارا پذیرفتید.به عنوان اولین سوال می تونید از وضع صحی تان برای خواننده گان گرامی کمی بگوید. چرا که ما شنیده بودیم وضع صحی تان خوب نیست؟

دموکراسی: باسلام خدمت شما وخواننده گان محترم بخصوص مردم غیور افغانستان. در جواب سئوال تان باید بگویم که همانطوریکه گفتید وضعیتم چندان تارف کردنی نیست بخاطری که شمامی دانید که ما اکثر وقتا در کابل هستیم و هوای آلوده، شلو غی و چتلی خیلی زباد است و حر دو هفته بک بار حتماً دچار مریضی های رنگارنگ می شوم.

خبرنگار:من از طرف خود و مردم غیور مملکت برای تان صحتمندی و تندرستی آرزو می کنیم.

دموکراسی: بیسار زباد تشکر.لطف دارید.

خبرنگار:  جناب دموکراسی می توانید کمی در باره اوضاع جاری افغانستان برای خواننده گان گرامی چیزی بگوید؟

دموکراسی:  حتماً چرا نه. ببینید وضع کشور خیلی بهتر شده مثلا تعداد بمب گذاری های انتحاری امسال چهار مرتبه نسبت به پارسال بیشتر شده است ، دزد ها در همه جا هستند حتی در شاهراه ها و همچنان دگر هیچ کسی نیست که دمی از آزادی بیان و اینطور حرف های کلان کلان بزند. همانطوری که مشاهده کردید افراد لوی ثارنوال صاحب به تلویزیون طلوع حمله کردند و یک درس عبرت به آن خبر نگاران غرب گرا دادند که همه کیف کردیم.

 

.خبرنگار: جناب دموکراسی من در جای خواندم که شما در باره بس های شهر(ملی بس ها) و ادارت دولتی اظهار نظر کرده بودید و جالب اینکه آز آنها بیسار تمجید و تعریف کرده بودید. می شود دلیل آنرا برای خواننده گان گرامی بگوید؟

دموکراسی: بله شما کاملا درست می فرمایید من ملی بس ها و ادارات دولتی را زیاد دوست دارم و اینها بالای تک تک مردم افغانستان حق دارند که از آنها در حر کجا که هستند تعریف و تمجید کنند. من دلیل های زیادی برای اثبات این ادعا های خود دارم ولی من در اینجا فقط به یک دلیل برای حر کدام بسنده می کنیم.

ملی بس ها: بهترین جای برای سپورت و ورزش های جور اجوراست. آدم وقتی که در کابل زند گی می کند هیج نیاز ندارد که به کدام جای دیگر برای ورزش کردن برود. ماشاالله ملی بس همیشه پر از جمعیت است.آدم باید خوده در دروازه بس آویزان کند و گرنه هیچ وقت به خانه و یا کار رسیده نمی تواند.و این بسیار ورزش خوبی است. همچنان از برکت فیلم های هندی جوانان کابل همه بچه فیلم شده اند و خدای نخواسته اگر دست آدم به کدام یکی ازآنها اصابت کند، مسابقه خودبخود تیار می شود یا بزن و کله بشکن و یا بایست که کله ات را بشکند. وقتیکه به خانه برگردی خسته و کوفته هستی مثل اینکه سه ساعت را خوب ورزش های رزمی انجام داده باشی و آدم دیگر نیاز ندارد به کدام جای دیگر برای ورزش کردن برود. جای همان جای است! ملی بس جان!

می رویم سر ادارات دولتی و ریاست پاسپورت را بعنوان نمونه انتخاب می کنیم. مثلا اگر شما پاسپورت کار داشته باشید باید سه هفته هر روز سه بار در دم دروازه ریاست محترم پاسپورت سروکله تان پیدا شود و پیش هر مدیر محترم زاری کنید که کارتان را راه بی اندازد و گر نه در افغانستان پاسپورت گرفن یعنی" قورباغه شعر خواندن". بهترین راه برای پاسپورت گرفتن همان راه سنتی و پدری آن یعنی همان راه  دلال می باشد. و من از این فرصت استفاده کرده به دزدان محترم و آدم آزارهای گرامی نصحت می کنم که بی جا و قت گرانبها ی شان را صرف نکرده هر چه زوتر  مقامی در ادارات دولتی جستجو کنند زیرا رشوه ها را دگرا می برند!

خبرنگار:خوب جناب دموکراسی به عنوان آخرین سوال می شودنظر تانرا در باره اوضاع فعلی پارلمان افغانستان جویا شویم؟

 

در این زمان واقعه عجیبی اتفاق افتاد. دیدم که سیاف به پیش و ربانی و حکمتیار به دنبالش به سرعت به طرف ما می دوند. تابه طرف دموکراسی نگاه کردم دیدم دموکراسی وقت جای را تخلیه کرده وبه طرف اطراف شهر فرار می کند. من هم چاره را ناچار دیدم به دنبال دموکراسی شروع به دویدن کردم.هربار که به پشت سرم نگاه کردم می دیدم که آنها ایله گار نیستند ودنبال مان می کنند. یکباری که به پشت سرم نگاه می کردم دیدم اینبار هر سه چوب به دست دارند و همچنان مارا دنبال می کنند.ترسم 100 برابر شدو کار به جایی کشید که گروپ گروپ قلبم را می شیندم ونفسم بند می آمد ولی دموکراسی بر عکس خیلی خوشحال و چالاک بود و مثل یک ورزشکار واقعی می دویدو ترسی در چهره اش نمی دیدم. بعد از پنج دقیقه دوش دگرناتوان شدم و هر چه کوشش کردم فایده نداشت. عرق از سر و صورتم می باریدولی بازهم کوشش می کردم. ازآنجا که خیلی ترسیده بودم ، نمی توانستم به پیش بروم.درهمین کشاکش  ناگهان از تختخواب افتادم پایین واز خواب بیدار شدم و نزدیک بود که قبرغه خودرا بشکنم.بدبختانه شکسته نشده بود. و آگر شماها آنجا می بودید حتماً می گفتید که سه بند قبرغه خود ره شکسته و سه تا صفررا فشار می دادید ولی خدا را شکر که نبودید.خلاصه کلام خیلی دق شده بودم و دلم برای دموکراسی می سوخت.نمی دانستم آنها چه بلایی برسر آن بدخت آورند ؛ ولی چیزی که مرا خوش بین می سازد این است که او از آنها نترسیده بود و او ورزشکار خوبی بود و من مطمئن هستم که اورا گیر کرده نمی توانند.

والسلام.

 


+ نوشته شده در  1 Jul 2007ساعت 13:5  توسط حمزه حیدری  |