سواحل اینجا هر رنگ طبیعت اش
بهار و زمستان اش شادم نمیکند
عطرو گل و بهار رنگ و مشامی دارد
هر شام و صبحگاه شادم نمیکند
طلاطم و طوفان یا نم نم باران
آمو بقدر آبت شادم نمیکند
سرسبز کوهها، دشت است لاله زار
بلبل بخواند آواز شادم نمیکند
این شهر طلای عروسک گلهاست
کابل بقدر نامت شادم نمیکند

و حال بسیاری از ما شاید احساس کرده باشیم که مهاجرت از وطن چه اندازه آزار دهنده و دشوار است و با رفتار و گفتار مردم اطراف خود چقدر احساس بیگانگی و غریبی خصوصاً تنهایی کرده باشیم،شاید بارها و بارها پیش خود ما فکر کرده باشیم که مهاجرت از وطن یعنی تنهایی،غریبی و بیگانگی و دوری از عزیزان مان است که باید حال حسرت آن را بخوریم.
سوال این است که چرا ما این زجرها را کشیده ایم و داریم میکشیم؟ به نظر من دلیل بزرگ آن محروم بودن ملت ما از علم است که نتیجهء آن متحد نبودن ملت ما و قوم پرستی ها و رواج بی فرهنگی ها میباشد.عده کمی هم از نعمت علم بهره منده بودند یا به آن عمل نکردند و یا هم قدرت کافی نداشته اند تا بتوانند از پس تمام مشکلات جامعه بر آیند! آیا اگر اکثریت ملت ما از نعمت بزرگ علم همراه با عمل برخوردار بودند باز هم ما آوارهء دیار غربت می شدیم؟؟
با آن همه تجربیات تلخ،باز هم در این دیار غریبی با کمال تاسف شاهد ان هستیم که بسیاری از ما از مسولیت هایی که داریم شانه خالی میکنیم،با وجود اینکه ما در اینجا از امکانات تحصیلی خوبی برخوردار هستیم ولی هرگز به فکر تحصیلات خود که هیچ به فکر تحصیلات فرزندان خود هم نیستیم و یا اینکه اکثریت ما به فکر زندگی های تجملی و یا ریخت و پاش های بی جا هستیم در صورتی که میدانیم در افغانستان هزاران انسان نان شب و روز خود را ندارند.
ما حال باید متوجه شده باشیم که قدر ندانستن از تحصیلات معنایش رواج بی فرهنگی است که اگر ما از آن جلوگیری نکنیم امکان بدبختی نسل آیندهء ما را دارد.ما باید فکرش را بکنیم که هموطنان ما با دست خالی در وطن ما به فکر آبادی آنجا هستند ولی ما تا حدودی که از فرصت و امکانات خوبتر و بهتر برخورداریم و دست ما پرتر از آنهاست پس چرا نباید به فکر آبادی وطن خود باشیم.
پس بیاید با هم تعهد کنیم که همیشه متحد و همدل باشیم و قدر موقعیت ها را در اینجا بدانیم،تحصیل کنیم،زحمت بکشیم تا بتوانیم از رنجها و مشقت های مردم خود بکاهیم و مرهمی بر زخم های بی شمار آنان باشیم.اینگونه است که به رسالت دوستی خود عمل کرده و احساس آرامش خواهیم کرد.
--
احساس را ربوده اند
فریاد را بریده اند
قلب ها پاره
صدا ها خاموش
دستی برای نوشتن نیست
اما من نا امید نیستم
می خواهم بنویسم
با قلبی بشکسته و گلوی پاره
باید پنجره ها را گشود
خورشید را صدا کرد
بالهای نو باید ساخت
باید نگذاشت
بالهای نو
مردن را دوباره تجربه کنند

دیگر خانهء عنکبوتهاست
مردم شهر زیبای طلایی من
مشغول عیش و عشرت اند
"کسی به فکر گلها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده است"
ولی در خانه هایشان
درشهر زیبایم
گلدانها پرز گلهای مصنوعی ست
کسی در فکر گلهاست!؟؟؟
فکر گلهای مصنوعی
ای مردم شهر زیبایم
اپارتمان تان را دیرهاست عنکبوتها
به محاصره گرفته
این اپارتمانهای بلند کهنه
زیباتر از قفس زیبای طلایی نیست
حتی غم های تان بیهوده
همه در شراب ساده روزگار حل شدنیست
درشهر زیبایم مردم زندگی را به بیهوده گی زیسته اند
بی هیچ نفس کشیده اند
تنها زیستن را با سگ گرسنه تجربه کرده
و به دود سیگار تمام
مردم شهر زیبای من!
لبخند شان دیوانگی
زیستن شان اجباری
ثروت شان بیچاره گی
ویک لحظه عشق شان دروغی
شهر زیبای طلایی من
پرنده هایش تا ناوقت
ناوقتها آواز میخواند
گاهی در نیمی دقایق از شب
آری، آری این شهر زیبای من است
که عنکبوتها به محاصره گرفته
۲۰۰۸/۱/۴

برخط جادها........
بر تپه های کوه میخوانمت
برهرنوشته ها
بر راز عشق ومهرمیخوانمت
در فراز ونشیب
درغم و غصه ها میخوانمت
در پرتو خورشید
درلحظی تاریکی میخوانمت
در ژکفر و صبرم
در هر حرکتها میخوانمت
در قید و بند خود
در سر نوشت خود میخوانمت
باهر نفس نفس
با تمام وجود میخوانمت
در بال وپرخود
می نویسم آزادی می خوانمت
۲/۸/۲۰۰۶





