تبليغاتX
سخن نو
فصلنامهء اجتماعی، فرهنگی، ادبی

 

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 


ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس
دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

 

 

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


.............
تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس

 

 

 

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

 

شنيدنی است‌:

 

 

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

 

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

 

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 


آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

 


+ نوشته شده در  16 Dec 2007ساعت 12:50  توسط ایمان آزاد  | 

به نام خالق افسانه عشق

که دل را می کند دیوانه عشق

دلش مسجدی می خواست، با گنبدی فیروزه ای و مناره ای،نه خیلی بلند، و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید. دلش یک حوض کوچک لاجوردی می خواست و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبیح و چادر نماز است. دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود با پیرزنی ساده و مهربان که منتظر غروب است و بی تاب "حی علی الصلاة"، اما محله شان مسجد نداشت...

فرشته ها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را می دیدند به او گفتند، حالا که مسجد نیست، خودت مسجدی بساز. او خندید و گفت: چه محال زیبایی، اما من که چیزی ندارم، نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم.

فرشته ها گفتند: این مسجد از جنس دیگر است. مصالح اش را فراهم کن، ما مسجدت را می سازیم اما او تنها آهی کشید.

 و نمی دانست هر بار که آهی می کشد، و هر بار که دعایی میکند، هر بار که خدا را زمزمه میکند، هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش میچکد، اجری بر اجری گذاشته می شود، اجر همان مسجدی که آرزویش را داشت.

و چنین شد که آرام آرام ؛

با کلمه، با ذکر، با عشق، با دعا، با راز و نیاز، با تکه های دل و پاره های روح،مسجد بنا شد، از نور و شعور. مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبی اش قطره اشکی. او مسجدی ساخت زیبا، با شکوه و نا پیدا، چونان عشق.

آدمها همه معمارند، معمار مسجد خویش. نقشه این بنا را خدا کشیده است. مسجدت را بنا کن، پیش از آن که آخرین اذان را بگویند. 

 

(نظری)


+ نوشته شده در  11 Aug 2007ساعت 12:0  توسط زهرا حسینی  | 

تقدیم به همه مادرانی که پروازشان در سکوت و تنهای بوده است.

 

چشمان نیمه باز                                                            خدیجه نظری

                                                                                                                 

صدای نقسهایش شنیده می شد. تعداد ضربان قلبش را می توا نست حساب کند. هرچه قدمهای کوچکش را سریعتر بر می داشت، راه رفتنش کند تر به نظر می رسید. گوی پاهایش را محکم به زمین بسته اند و نمی گذارند او سریعتر به مقصد برسد. جعبه چوبی کوچکی که بر پشت داشت، شانه های ضعیفش را آزار می داد ولی او آن را با حس شیرین حمل می کرد. مانند کودک خردسالی که کیف مکتبش را برای رفتن به آن بر پشت دارد.

تمام وسا یل کارش در آن بود و او دانش آموز کوچک مکتب آوره گی و تنهایی بود، که هر روز آن کوچه پر پیچ وخم و طولانی پاین شهر را طی می کرد تا به محل کارش برسد. از آنروزی که وارد آن شهر شده بود، با در و دیوارهایش احساس عجیبی داشت.  احساسیکه او را از آن آب و خاک و مردم جدا می ساخت.

محیطی پر از غربت و تنهایی که هر روز در گوشش زمزمه می کرد: تو مهاجری!

تو بیگانه ای ! تو یک افغانی هستی ! با آن که یک سال از ورودشان به آن شهر می گذشت، هیچ انس با آن نگرفته بود و هر روز بر غربت و آوره گی اش افزوده می شد.

هر صبح و غروب با دیوارهای فرسوده  و خاکی کوچه درد دل می کرد. با خود می گفت:

- چرا در کشورم جنگ است؟

- کاش در شهر خودمان بودیم!

- یاد کفترهای سفیدش بخیر!

به سر کوچه رسید، مثل همیشه کنار دیوار مدرسه جعبه چوبی را پاین گذاشت. تکه روزنامه ای از داخل آن بیرون آورد روی زمین هموار کرد. به آرامی روی آن نشست. جعبه کوچک را مقابلش گذاشت. دو برش سیاه و یک  قوطی رنگ را روی آن گذاشت و نگاهش را برای آمدن اولین مشتری در گلدان صبر کاشت. درب مدرسه باز شده  بود، دانش آموزان از هر سو به طرف مدرسه می آمدند. درمیان آنها معلمان نیز دیده می شدند. کم کم رهگذران نیز از آنجا عبور می کردند تا به دنبال روزی آنروزشان بروند.

چشمان نگران مهاجر کوچک نیز همه گامها را تعقیب می کرد و منتظر بود که یکی از آنها روی جعبه او قرار بگیرد و کارش را شروع کند.  

-خدایا شکر! با لبخندی رضایت بخش شروع به تمیز کردن کفشهای اولین مشتری کرد. وقتی کارش تمام شد، یک اسکناس پنجا تومانی را در دستش دید، نور امیدی در چشمانش برق زد.

- شاید امروز بتوانم هزار تومان را تهیه کنم ! چقدر خوب می شود!

در رویای شیرین  کودکانه اش غرق بود که صدای زنگ مدرسه اورا به خود آورد. سپس صدای ناظم از پشت بلندگو شنیده شد که می گقت: بچه ها صف ها یتان را مرتب کنید. برنامه صبحگاهی را آغاز می کنیم. ناخودآگاه آهی سرد از سینه مهاجر کوچک بیرون آمد و با خود گقت: ای کاش من هم می توانستم به مکتب بروم و درس بخوانم. عیب ندارد، مادر که خوب شد، یک کار بهتر پیدا می کنم، نصف روز کار می کنم و نصف روز را به مکتب می روم. چه آرزوی شیرنی!

رفت و آمد مردم بیشتر شده بود و می رفتند که به کارهایشان برسند. گرمای خورشید از پشت برگهای  رنگارنگ پایزی صورتش را نوازش می داد. او هم می رفت که هر لحظه گرمایش را بیشتر به مردم هدیه کند و نورش را به طور مساوی در شهر تقسیم کند. زمان مثل همیشه از هم جلوتر بود. می رفت تا حال را پشت سر گذاشته و به آینده برسد.

کفشهای چهار، پنج مشتری دگر را هم واکس زد. از کار صبحش راضی بود. هر اسکناس را که می گرفت، روی دگر پولهایش می گذاشت و هر لحظه امیدش زیادتر می شد.

با بیرون آمدن داش آموزان از مدرسه متوجه شد که ظهر شده است. باید خود را سریع به خانه میرساند و برای مادرش غذا تهیه می کرد. وسایلش را جمع کرد و جعبه چوبی را بر پشت خود گذاشت. مانند دانش آموز کوچکی که درسش تمام شده باشد و می رود تا نمره بیستش را به مادرش نشان بدهد، با شوقی زیاد به طرف خانه حرکت کرد. اوهم مردخانه بود و هم پرستار مهربان برای مادر بیمارش. تمام مسیر راه را می دوید، تا زودتر خانه برسد. نکند که مادرش احساس تنهایی کند و یا نگران آمدن او شود.  

آرام درب را باز کرد. وسایلش را در گوشه ای از حیات قرار داد. دست و صورتش را شست و به طرف اتاق مادرش رفت. با دیدن چشمان پر از محبت مادر، دنیا در برابر دیده گانش روشن شد. تمام خستگی ها و نگرانی هایش را فراموش کرد.

کنار مادر زانو زد. سلام داد و حالش را جویا شد. بوسه ای بر دستان گرمش نهاد. مادر امروز شادابتر از همیشه به نظر می رسید. نگاهش روشن تر شده  بود. لبخندی زیبا بر لب داشت. مهاجر کوچک زیر لب لبخندی کرد و آهسته با خود گفت:

- انشالله خوب می شوی.  امشب حتماً داروهایت را می گیرم. دکتر گفته است: اگر چند مرتبه از این داروها مصرف کنی، حالت خوب می شود. آن روز کارهایش را با اشتیاق بیشتر انجام می داد. غذای ساده ای را که آماده کرده بود با مادرش خوردند. نمازش را به جا آورد. نگاهی هم به گلدان کنار پنجره انداخت. آن را هم سیر آب کرد. کارهایش که تمام شد، دوباره به کنار مادر برگشت.

- امروز کمی زوتر می روم . شاید مشتری بیشتری داشته باشم. آب جوشت را هم سر کرده ام و اینجا می گذارم.

-خوب مادر ! کاری نداری؟ خدا حافظ.....

وقتی به چهار چوب در رسید، بر گشت، دوباره نگاهی به مادر انداخت... چشمان مادر هم چیزی می خواستند بگوید! ولی نا گفته ماند....

مثل همیشه همان راه بود و همان کوچه و پایانش دیوار مدرسه،  جعبه چوبی بود و رنگ سیاه، ولی دل کوچک و امید مهاجر کوچک لحظه شماری می کرد برای آمدن یک مشتری.

با گرفتن هر اسکناس پولهایش را می شمرد، کم کم به آرزویش نزدیکتر می شد. بعد از ظهر خوبی داشت و خوب توانسته بود کار کند. وقتی به آسمان نگاه کرد، خورشید رفته بود هوا هم داشت تاریک می شد. خودش را جمع و جور کرد و راه داروخانه را در پیش گرفت. وقتی به نزدیک داروخانه رسید، پولهایش را از جیبش بیرون آورد. کافی بود. نسخه را به همرای پولهایش تحویل داد. داروها را گرفت . در راه برگشن به خانه آنها را محکم  در آغوش گرفته بود، گویا گنجی گرانبهای پیدا کرده است. تاریکی شب را نمی دید. برای اولین بار آن کوچه و دیوارهایش آشنا به نظر می رسید. هر چه به خانه نزدیکتر می شد پاهایش سست تر می شد. قلبش تندتر می زد. حسی غریب در و جودش راه پیدا کرده بود. بلاخره به خانه رسید. آرام وارد شد. جعبه را به گوشه ای پرتاب کرد. نگاهش به پنجره اتاق افتاد!

-چرا امشب مادر چراغ را روشن نکرده است؟

به سختی بندهای کفشش را باز کرد. با نگرانی پا در اتاق نهاد. دست روی کلید برق برد. روشنای لامپ همه جا را نمایان کرد.

سلام مادر! من آمدم! داروهایت را هم گرفتم....

                                                      اما آن شب مادرلبخند  بر لبانش جاری نشد تا به فرزند کوچکش خوش آمد بگوید.

                                                     مادرخواب رقته ای؟ چرا دستانت سرد شده است؟ مادر! مادر!.......

                                                                   جوابش تنها سکوت بود و سردی چشمان نیمه باز مادر که به در دوخته شده بود.......

 


+ نوشته شده در  18 Jul 2007ساعت 13:26  توسط حمزه حیدری  | 

کبوترگمشده ی زندگی من

                                                                                     فرزانه نظری

                                                                                 

کبوتر گمگشته ی قصه ی من کنار ساحل بی تابی نشسته بود و به آرامی با خود زمزمه  می کرد. ناگهان هوای ساحل در دلش غوغایی به پا کرد. صدای امواج او را به سمت خود می خواند . نسیم بهاری  به او پیام آزادی می داد. آزادی ، رهایی و پرواز!

پاهایش از شدت سرور می لرزید. چه شامگاه غریبی بود ولی او احساس غریبی نمی کرد.گویا سالهاست که این ساحل و امواج را می شناسد.خوب گوش کرد آری او را صدا می زدند. به او نوید آزادی می دادند. آزادی ، رهایی ، پرواز ، پرواز به سوی بهترین ها و به دیار عاشقان! خیلی وقت بود که دلش هوای پرواز میکرد. ولی رمقی برای پرواز کردن نداشت . خیلی وقت بود که بالهایش از پرواز کردن مانده بودند.احساس عجیبی داشت گویا همه چیز دست به دست هم داده بودند تا دوباره عزم پرواز را در او زنده کنند.

ناگهان به خود تکانی داد .بالهایش را باز و بسته کرد.پریدن را با خود تمرین می کرد.حتی می خواست به من بفهماند که هنوز توان پرگشودن را دارد و زندگی در قفس هنوز عزم پرواز را از او نگرفته است. شادمانی و بیقراری اش را می دیدم ؛ ولی نمی دانستم باید شاد باشم یا غمگین.

ناخوداگاه خنده بر لبانم جاری شد. خوشحال بودم که هنوز جوان و پرتلاش است وهنوز پرواز را فراموش نکرده است. اندکی به خود آمدم و گفتم : به تو هم می گویند دوست! او سالهاست به تو ترانه ی زندگی آموخته.به تو قدرت پرواز در مسیر زندگی داده  ولی تو در برابر چه کردی؟ آزادی را از او گرفتی.

سری تکان دادم و به خود گفتم : تو که هستی که این چنین قضاوت می کنی؟ می دانی برای من تصوراینکه لحظه ای او را نبینم چقدر سخت و طاقت فرساست؟ نه چه می گویم محال است محال!

در جواب شنیدم که صدایی در وجودم می گفت: انسان تا چه حد می تواند مغرور باشد ! تو فقط به خود می اندیشی و بس.آیا به او هم فکر کرده ای که سالهاست همانند دلقکان تو را میخنداند و حرف دلش را بر زبان نمی آورد؟ هیچ می دانی که حق زندگی را از او گرفته ای؟ حق آزادی ، رهایی و پرواز. در این حیرانم که چطور خود را دوست خطاب می کنی! در جواب به او گفتم : تو حق نداری درباره ی من اینطور قضاوت کنی. تو اشتباه می کنی. ما هر دو همدیگر را دوست داریم و این دوستی ابدی است.او همیشه آزاد بوده و هست واین دوستی ماست که ما را به هم پیوند داده است. تو کیستی که مرا اینطور به محکمه می کشانی.دوستی در کدامین محکمه جرم محسوب می شود.با خود کلنجار میرفتم بدون آنکه بدانم دردم چیست تا اینکه نگاهی به او انداختم. نگاهی به صورت معصومش.

در وصفش چه بگویم واز کجا شروع کنم ؟ از چهره ی زیبایش گویم یا قامت رسایش. از چشمان مهربانش گویم یا دستان پر چینش.از صدای روح افزایش گویم یا سخنان دلنشینش. هر چه گویم کم گفته ام.اوزیبا بود و آسمانی.

بدون آنکه لحظه ای بیندیشم ، عجولانه قفس دلم را باز کردم به او گفتم : برو تو آزادی! ولی او مات و متحیر ایستاده بود. باور نمی کرد. شاید با خود فکر می کرد چطور به این راحتی از او گذشتم. آهسته آهسته به سراغم آمد. برای اولین بار بود که می دیدم چنین اشک می ریخت. می گفت : به همین راحتی مرا رها می کنی؟ من به تو این حق را نمی دهم. سالهاست مرا در این قفس جای داده ای . توان پرواز را از من گرفته ای. حال با این کارت می خواهی بقول خودت در دوستی سنگ تمام بگذاری !

نمی دانستم چه باید بگویم . تعجب کردم .تا بحال او را چنین زار و پریشان ندیده بودم. برایم همیشه مظهر مهر ، محبت ، شادی و سرور بود. از شدت خشم و غضب چنان چهره ا ش دگرگون شده بود که شرم داشتم به او نگاه کنم. ولی بین خودمان باشد با آن چهره هم زیبا بود. برای لحظاتی سکوت بین ما  حاکم شد. صدای امواج  دریا ، نسیم بهاری وآوای مرغان دریایی هیچکدام به زیبایی سکوتی که بین ما حکمفرما بود ، برایم زیبا و دلنشین نبود.

خنده ای کرد و گفت: ترسیدی؟ گفتم: نه چرا بترسم. گفت: من بی وفا نیستم. این را همیشه خوب به گوشت بسپار! بعد از سالها اسارت ،حال من به تو و نگاهت عادت کرده ام. این نگاه توست که برایم از هر آزادی یی حیاتی تر و با ارزش تر است.

نفس عمیقی کشیدم. نمی دانید چقدر احساس آرامش می کردم. گویا باری سنگین ازشانه هایم برداشته شده بود. باری که سالها بر روی دوشم سنگینی می کرد. سنگینی این بار ، فاصله ی عمیقی بین من و وجدانم ایجاب کرده بود. حال که دلم آرام گرفته بود که او از من کینه ای بر دل ندارد ، بدون هیچ درنگی رهایش کردم .به او فرصت پرواز دادم. روانه ی سفرش کردم. همانند مادری که قبل از سفر فرزندش را سفارش های بسیار می کند ، سفارشش کردم. برایش آیت الکرسی خواندم.از او خواستم که به دوستی مان قسم ، حافظ خود باشد و مرا هیچگاه از یاد نبرد.

می دانید در برابر از من چه خواست ؟ از من خواست که با او پرواز کنم. پروازآرزوی دیرینه ام بود ؛ ولی من قدرت پرواز کردن نداشتم. بهانه گرفتم و گفتم : باشد برای فرصت بعدی . ولی خوب می دانستم من هیچگاه پرواز کردن را نخواهم آموخت.

کبوتر زیبای زندگی من شروع کرد به پرواز کردن. هرلحظه دور و دورتر می شد. آنقدر دور که چشمانم نتوانستند دیگر او را بیابند.

روزها سپری می شد. همچنان آرام وصبور کنار ساحل می نشستم و  خاطراتی را که با گمشده ام داشتم مرور می کردم . خدایا چه لحظات سختیست لحظات انتظار! اگر بدانیدچه کشیدم فقط خدا می داند و بس !

او نیامد. تابحال هم نیامده است. شاید دیگر هیچگاه نیاید ؛ ولی دلم روشن است که او بی وفا نبوده و نیست. شاید اسیر دام دیگری شده باشد. شاید هم زبانم لال در اوج خوبی هایش ویا در تلاطم امواج مهربانی هایش غرق شده باشد. هر جا هست دلش شاد و روحش آزاد باد !

 


+ نوشته شده در  16 Jul 2007ساعت 23:13  توسط   | 
                     

                    در انتظار یک ایمیل                                                         مهدی فیضی

 خداحافظی کرد و از پله ها پایین آمد. خوشحال بود. ولی تعجب می کرد که بعد از آن خاطره های بد چطور حاضر شده بود به این سادگی آدرس ایمیل اش را بدهد. تمام راه را غرق در شادی بود. درختان، سبزه، آسمان، همه دل انگیز شده بودند. وقتی نزدیک خانه پیرزنی که تنها زندگی می کرد رسید، با خود گفت "اگر پیرزن هنوز در بالکنی نشسته بود به او لبخندی می زنم و سلام میکنم." پیر زن هنوز آنجا نشسته بود؛ به او سلام کرد، و او نیز با لبخندی پاسخش گفت. خوشحال شد. همه چیز به میل اش پیش می رفت. از شاخه درختی که به کوچه سر کشیده بود، برگ سبزی کند، بویید، به چشمانش کشید، چه احساس سبزی داشت.

به خانه که رسید، مستقیم به طرف کامپیوتر رفت. هرچه زودتر می خواست ایمیل بفرستد، ناگهان به یاد معلم اش افتاد که گفته بود "وقتی هیجان زده هستی، نه به کسی ایمل کن و نه تلفن بزن" صرف نظر کرد. فکر کرد بهتر است به توصیه معلم گوش کند و باز از دست پاچگی کار را خراب نکند. ولی از خوشحالی می ترکید. به دوستش زنگ زد. دوستش خانه بود. رفت که تمام قضیه را برایش تعریف کند.

دیر شب که خانه برگشت، احساس می کرد خالی شده است. از اینکه نمی توانست حرف دلش را نگه دارد، از خود ناراحت بود. ولی این ناراحتی در مقابل آن اتفاق مبارک امروز رنگ خود را از دست می داد. از اینکه می توانست از طریق ایمیل بعد از این با او در تماس باشد خوشحال بود. ایمیل مختصر و کوتاهی نوشت. در مورد موضوعی که با او صحبت کرده بود توضیح بیشتری داد. فقط می خواست ببیند چه پاسخی دریافت خواهد کرد. هر چه زودتر پاسخ ایمیل اش را دریافت کند، یعنی او هم منتظر این ایمیل بوده است. چشمانش دیگر طاقت بیدار ماندن را نداشتند. از جایش بلند شد، به ساعت نگاهی انداخت: دو و چهل و هشت دقیقه. لامپ را خاموش کرد.

چند روزی بود که روزانه بیش از ده مرتبه ایمیلش را چک می کرد. نه اینکه ایمیل های زیادی دریافت می کند، بلکه ایمیلی را که قرار بود دریافت کند را هر چه زودتر می خواست بخواند. از کار که برگشت، مستقیم به طرف کامپیوتر رفت، ولی هیچ ایمیل تازه ای ندید. خیلی ناراحت شد. امروز سر کار خیلی احساس خستگی می کرد، ناهار هم با خود نبرده بود. از تشنگی و گرسنگی زبانش به کام اش می چسپید. ولی دیگر نتوانست طاقت بیاورد، ایمیل دیگری نوشت. بعد از سلام و احوالپرسی فقط پرسید که آیا ایمیل قبلی را دریافت کرده است؟ کامپیوتر را روشن گذاشت و به آشپزخانه رفت. کتری آب را روی اجاق گاز گذاشت، کمی هم شلغم که از دیشب مانده بود را داخل اون گذاشت. خودش رفت تا دست و صورتش را بشوید.

بعد از صرف غذا، یک ساعت هم نگذشته بود که دوباره بطرف کامپیوتر رفت. دلش طاقت نمیکرد، خیلی بی قرار بود. می دانست هیچ ایمیل تازه ای نخواهد دید ولی دست خودش نبود. دوباره ایمیلش را چک کرد. باورش نمی شد. ایمیل نو دریافت کرده بود. نام فرستنده را خواند، به نظرش ناممکن می رسید. خودش بود. همان ایمیلی که چند روز بود در انتظارش جان می کند. ایمیل را باز کرد. چه ایمیل کوتاهی، فقط دو خط! "سلام. امیدوارم سلامت باشید. ایمیلتان را خواندم، ممنون. تشکر از توضیحات شما. ولی یک خواهشی از شما دارم، لطفا دیگر مزاحم من نشوید، فعلا می خواهم درسهایم را بخوانم. تشکر"


+ نوشته شده در  30 Jun 2007ساعت 0:43  توسط   |