دیگر خانهء عنکبوتهاست
مردم شهر زیبای طلایی من
مشغول عیش و عشرت اند
"کسی به فکر گلها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده است"
ولی در خانه هایشان
درشهر زیبایم
گلدانها پرز گلهای مصنوعی ست
کسی در فکر گلهاست!؟؟؟
فکر گلهای مصنوعی
ای مردم شهر زیبایم
اپارتمان تان را دیرهاست عنکبوتها
به محاصره گرفته
این اپارتمانهای بلند کهنه
زیباتر از قفس زیبای طلایی نیست
حتی غم های تان بیهوده
همه در شراب ساده روزگار حل شدنیست
درشهر زیبایم مردم زندگی را به بیهوده گی زیسته اند
بی هیچ نفس کشیده اند
تنها زیستن را با سگ گرسنه تجربه کرده
و به دود سیگار تمام
مردم شهر زیبای من!
لبخند شان دیوانگی
زیستن شان اجباری
ثروت شان بیچاره گی
ویک لحظه عشق شان دروغی
شهر زیبای طلایی من
پرنده هایش تا ناوقت
ناوقتها آواز میخواند
گاهی در نیمی دقایق از شب
آری، آری این شهر زیبای من است
که عنکبوتها به محاصره گرفته
۲۰۰۸/۱/۴

*** دوستی ***
موجودات هستی باهم پر خروش و زنده است
دوستی را صدق وصفا مایه و سرچشمه است
دوستی هم دوش و امروز امتحان خویش جُست
شکر اخلاص اش کنیم، تابنده و پاینده است
در بساط زندگی هر دم رسد بانگ خطر
کین خطر در ذات خویش سازنده و یابنده است
گرچه موج دوستی از جویبار معرفت
تا ابد اندر خرامیدن بقایش "ضمه" است
دوش وانگه گفتی با من قصهُ تلخت عزیز!
هست بودم، نیست شدم، بازهم دل زنده است
مرتورا هر گز نباشد در کچ و پیچی غرض
کار اهل دل همیشه در صداقت حرفه است
آنی خلاق هست کرده عین های بی شمار
زان همه سهم من و تو "چهار" باقی مانده است
ادیلید
مورخ 28 اکتبر 2007
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عاطفه بودایی
چیدم از باغ تبرتون ماه ویتنامی را
سبزه گندمی و تر گل بادامی را
عصر ها روی همین نیمکت سبز بهار
ذرهّ ذرهّ می چشم شهد گل اندامی را
چشم هایش عین انگور شراب شیراز
می دماند شرر نشئه خیاّمی را
وقت آن است که عزیز دل من بخش کنی
کیمیای مردم درگیر ناکامی را
یک سر سوزن از آن عاطفه بودایی
می برد از دل من آفت سونامی را
من و تو هر دو پناهنده این دنیاییم
پس بیا تا بکشیم این بار گمنامی را
(سیّد نادر احمدی)

به : ابوطالب مظفری
آواز غریب
نورهای حسود بر پیشانیات تو را پیر نشان میدهند
نفسهایت آواز غریبی است
که کشاورزان خسته میفهمند
هنگام که سرما به خشخاشها میزند
پاهایت بوی مین میدهد
دهانت بوی گرسنگی
شانه هایت آوار آوار
آوارگی
عرقت را پاک کن
مردان زابلی برای دخترت طلا می خرند
پسرت در چاههای " تلّ سیاه"* سیراب است
تا ابد
سیگارت را بکش
این قهوه خانههای کثیف " چای ِ سبز" ندارند**
این سالثانیههای خمار
این آرامش ِ در نومیدی
این من که توام
روزی تمام می شود
با مرگ ما.
*" تلّ سیاه" : اردوگاهی برای مهاجرین
**"چای سبز": چای مورد علاقه مردم افغانستان

این شعر، این غم نامه را به مناسبت
جنگهای تنظیمی خانمان سوزو كشتارو
هموطن، بدست هموطن سرودم باشد كه
نسل آینده درین باره داوری نماید
محمد ابراهیم زاده ( ایما)
راوی
گفت : راوی حكایتی بشنو
نه حكایت، شكایتی بشنو
آتش افتاد تا بجان و شن
گشت تاریك آسمان وطن
چشم ها، از شكست نور چو گور
سینه ها، همچو خانهِ زنبور
غم بزادست و رنج میروید
گرگ، هردم شكار می جوید
باغ و بستان زخون خضاب شده
آرزوها،همه سراب شده
خار روئیده بر گلستانها
خون سرخست رنگ با ران ها
مزرع گندمش طپیده بخون
تا سر ساقه ها رسیده بخون
هر طرف بانگ زاغ پیچیده
صوت زشت كلاغ پیچیده
تُندری تُند می جهد هر سو
عسس مست میرود هر سو
چشمه ساران همه به خشكیده
از زمین،تخم كینه روئیده
خاك فریاد میزند، فـــریاد
داد از دست ظالمان صد داد
یكطرف پیكر پدر، بی سر
آنطرف، جسم چاك چاك پسر
یك طرف مادری نژند و حزین
ریی نعش پسر نهاده جبین
دختری روی نعش مادر خویش
سایبان كرده دست و پیكر خویش
خواهری بر برادری گرید
یعنی بر نیمه پیكری گرید
زنی آشفته راه می پوید
شوهر خویشرا همی جوید
باد خاكستر جسد ها را
بزمین می پراكند همه جا
نسل هابیل زیر سنگ ستم
نسل قابیل سر خوش و خرم
شهر تار و ستاره ها مرده
چهره ها، سیلی ستم خورده
مید مد هر طرف سپیدهِ خون
به لب شاعران قصیدهِ خون
جای گلها، گلوله می بارد
خصم دون تخم مرگ می كارد
خاك ما، خاك كربلاست كنون
دشت ما، دشت نینواست كنون
آی : نابخردان بی پروا
بشنوید سر گذشت كشور را
در ره عدل و داد گام زنید
اسب خود كامگی لگام زنید
یك زمان ، لحظه ئی بخود آئید
ورنه مسئول نسل فردایئد

"تو را سپاس ای زن" ریحانه اخی
زن ای سنگ صبور
زن ای جوی خموش
زن ای گوهر پاک
زن ای چراغ راه
زن ای جنگل سبز
زن ای شور نگاه
تو را سپاس ....
تویی که در یک نگاه مادری
و در نگاه دیگر دوست
غمخواری و همراز
از تو شرمنده ام
تو را سپاس ....
کاش می شد محبت ها را خرید
کاش می شد محبت را هدیه کرد
کاش می شد از برای دوستی
لبخند را هدیه کرد به این و آن
کاش می شد محبت را کاشت اندر دلها
کاش دنیا پر از آئینه بود
کاش می شد آئینه را شست پاکیزه کرد
کاش می شد اخلاص را هدیه کرد
کاش می شد دل ها را خالی کرد
از غبار کینه ها و نفرت ها
کاش می شد عشق را هدیه کرد
"مادر"
مادرم
تو را دوست می دارم
به وسعت دریاها
همانند خدا
مادرم
تورا دوست دارم
مثل نگاه عاشقانه ای که به فرزندت داری
بی تو
آسمان ابر آلودی ام
بی خورشید و بی ماه
می دانم که می دانی چشم های بارانی ام را
آه
متنفرم از این دنیا, دوری ها
از این دیوارها
"ستاره ها"
ستاره ها مهمانم شوید
یا مرا به مهمانی برید
خواهم از آنجا نظاره کنم
خواهم زمین را پر از ستاره کنم
ستاره ها گر نمی برید مرا
پس بگویید از آنها برایم
کجایند, چه می کنند
شادند یا غمگین
ستاره ها
بوسه هایم ,محبت هایم را
برایشان هدیه برید
تا بدانند
تا ابد درقلبم می مانند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می توان"
می توان در قلب ها گل ها کاشت
می توان درد ها را از آن شست، پاک کرد
می توان یک گلی را تا ابد
همچنان تازه نگه داشت اندر سبد
می توان در قلب معصوم تو
همواره بود تا ابدیت ای دوست
می توان قلب بشکسته مرا
با تارهای دوستی به هم دوخت
می توان قلب بشکسته تو را
با دو جمله به هم پیوست گرم داشت
جمله های دوستی و صفا
می توان در قلب ها همواره داشت

به نام او که صفاتش همه نیکوست
در برکه تنهایی من
طرح لبخندی است
ایستاده
رازناک و سایه پوش
و من دوست میدارم
رازی از سایه را
و من میدوم
تا کشف سبز شدن
تا سپیدی یک سایه
تا دیدن یک لبخند
"زیتون سرخ"
از لابه لای درختان سبز
سرخی میچکد آرام آرام
صدای زجه آن جسم کوچک
نالان و گریان
که به گوش جهانیان میزند:
"مرا کودکی در زمین خدا کاشت
و امروز دهانه اتشین تفنگ بیرونم میکشد
تفنگی که دشمن کودکان سرزمین من است
و گریه سرخ من نه به این خاطر است که آلام دردهایم باشد
به خاطر کودکی است که مرا در زمین خدا کاشت و خود
رفت...
زهرا حسینی





