چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم - برتراند راسل (به نقل از آفتاب نیوز)
برتراند آرتور ویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ - درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰). ریاضیدان، منطقدان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاري كوتاه با عنوان « چگونه از عقايد احمقانه بپرهيزيم؟» به روشني به آسيب شناسي آفات تعصب، جزم و جمود، پيشداوري و .... در باورهاي آدمي مي پردازد.
--
برای پرهيز از انواع عقايد احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نيازی به نبوغ فوق بشری نيست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازميدارد. اگر موضوع چيزی است که با مشاهده روشن ميشود، مشاهده را شخصاً انجام دهيد. ارسطو ميتوانست از اين باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقايان دارند با يک روش ساده پرهيز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهايش را بشمارد. او اين کار را نکرد چون فکر ميکرد ميداند. تصور کردن اين که چيزی را ميدانيد در حالی که در حقيقت آن را نميدانيد، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستيم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سياه را ميخورند، چون به من اين طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنويسم، تا زمانی که نبينم يک خارپشت از اين غذای اشتهاکورکن لذت ميبرد، مرتکب چنين اظهار نظری نميشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نويسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هيچکدامشان حتا يک مورد از آنها را هم نديده بودند، يک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد.
اغلب موضوعات از اين ساده تر به بوته ی آزمايش درميآيند. اگر مثل اکثر مردم شما ايمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل داريد، روشهايی وجود دارد که ميتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقيده مخالف، شما را عصبانی ميکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه ميدانيد که دليل مناسبی برای آنچه فکر ميکنيد، نداريد. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو ميشود پنج، يا اين که ايسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی ميکنيد، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که اين حرفها در افکار شما تزلزل ايجاد کند. اغلب بحثهای بسيار تند آنهايی هستند که طرفين درباره موضوع مورد بحث دلايل کافی ندارند. شکنجه در الاهيات به کار ميرود، نه در رياضيات؛ زيرا رياضيات با علم سر و کار دارد، اما در الاهيات تنها عقيده وجود دارد. بنابراين هنگامی که پی ميبريد از تفاوت آرا عصبانی هستيد، مراقب باشيد؛ احتمالاً با بررسی بيشتر درخواهيد يافت که برای باورتان دلايل تضمين کننده ای نداريد.
يک راه مناسب برای اين که خودتان را از انواع خاصی از جزميت خلاص کنيد، اين است که از عقايد مخالفی که دوستان پيرامونتان دارند آگاه شويد. وقتی که جوان بودم سالهای زيادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ايتاليا و ايالات متحده به سر بردم. فکر ميکنم اين قضيه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسيار مؤثر بوده است. اگر شما نميتوانيد مسافرت کنيد، به دنبال کسانی بگرديد که ديدگاههايی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانيد. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان ديوانه، فاسد و بدکار ميآيند، به ياد داشته باشيد که شما هم از نظر آنها همينطور به نظر ميرسيد. با اين وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشيد، اما هر دو نميتوانيد بر خطا باشند. اين طرز فکر زاينده نوعی احتياط است. برای کسانی که قدرت تخيل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که ديدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. اين روش در مقايسه با گفتگوی رودررو يک فايده و تنها يک فايده دارد و آن اين که در معرض همان محدوديتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتيهای بخار و ماشين آلات را محکوم ميکرد، او دوست ميداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثا کند. شما ممکن است هرگز اين شانس را نداشته باشيد که با شخصی دارای چنين عقايدی روبرو شويد، زيرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوريهای جديد موافقند. اما اگر شما ميخواهيد مطمئن شويد که در موافقت با چنين باور رايجی بر حق هستيد، روش مناسب برای امتحان کردن اين است که مباحثه ای خيالی را تصور کنيد و در نظر بگيريد که اگر گاندی حضور ميداشت چه دلايلی را برای نقض نظر ديگران ارائه ميداد. من گاهی بر اثر اين گونه گفتگوهای خيالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز اين، بارها دريافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضي، تعصبات و غرورم رو به کاستی ميگذارد.
نسبت به عقايدی که خودستايی شما را ارضاء ميکند، محتاط باشيد. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قوياً معتقدند که جنسيتشان برتری ويژه ای دارد. دلايل زيادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشيد ميتوانيد نشان دهيد که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشيد ميتوانيد پاسخ دهيد که اکثر جنايتها هم کار مردان است. اين پرسش اساساً حل شدنی نيست، اما خودستايی اين واقعيت را از ديد بسياری از مردم پنهان ميکند. همه ما، اهل هر جا که باشيم، متقاعد شده ايم که ملت ما برتر از ساير ملتهاست. ما با وجود دانستن اين که هر ملتی محاسن و معايب خاص خودش را دارد، معيارهای ارزشيمان را به گونه ای تعريف ميکنيم که ثابت کنيم ارزشهايمان مهمترين ارزشهای ممکن هستند و معايبمان تقريباً ناچيزند. دراينجا دوباره انسان معقول ميپذيرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، اين است که بخواهيم مراقب خودستايی بشر به واسطه بشر بودنش باشيم، زيرا ما نميتوانيم با ذهن غيربشری مباحثه کنيم. تنها راهی که من برای برخورد با اين نوع خودبينی بشر سراغ دارم، اين است که به خاطر داشته باشيم بشر جزء ناچيزی از حيات سياره کوچکی در گوشه کوچکی از اين جهان است و همانطور که ميدانيم در ديگر بخشهای کيهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگيشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به يک ستاره دريايی است.


وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان یک خبرنگار و دو مدیر مسئول خبر را به علت "استفاده از واژه های فارسی" در بلخ و کابل مجازات کرده اند. بصیر بابی، گزارشگر محلی... به علت "استفاده از کلمات خلاف اصول فرهنگی و اسلامی" برکنار شده و در سابقه کاری اش این "تخلف" تذکر داده شده... بصیر بابی در گزارشی برای تلویزیون ملی افغانستان که از کابل پخش می شود، واژه "دانشکده" را به جای "پوهنحی" و دانشگاه را به جای "پوهنتون" استفاده کرده بود. وی همچنین "دانشجویان" را به جای "محصلین" بکار برده بود... پیشتر نیز وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان نام "نگارستان ملی" را به "گالری ملی" تغییر داده بود... مطلب کامل در بی بی سی
------
وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان 'استجواب میشود'
وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان، یکشنبه گذشته (21 دلو / بهمن)، یک گزارشگر تلویزیون این کشور در ولایت بلخ و دو کارمند ارشد این رسانه را، به دلیل کاربرد واژه های فارسی، مجازات کرد.
محمد محقق رئیس کمیسیون فرهنگی و دینی مجلس نمایندگان افغانستان می گوید این مسئله، در جلسه هفتگی کمیسیون بررسی شد و اعضای کمیسیون امور فرهنگی و دینی مجلس، تصمیم گرفتند عبدالکریم خرم، وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان را، هفته آینده (سه شنبه 30 دلو)، برای استجواب به کمیسیون فراخوانند ... ادامه مطلب در بی بی سی برای افغانستان
کهن دیارا
دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
اگر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم

یکی از ویژگی های شعر و قطعه ادبی این است که از قید زمان و مکان (مادیت) آزادند، و در دامن ابدیت سیر می کنند. در این قطعه از همان آغاز کلمه "دیروز" تخیل مخاطب را در یک نقطه زمانی محدود می کند. در آنجا منظور این بوده که در یک نقطه زمانی در گذشته ای نه چندان دور، شاعر (صاحب اثر) در حالتی قرار گرفته بود. و اشاره به آن نقطه زمانی بهتر است به شکلی می بود که تخیل مخاطب را محدود و قید به یک نقطه نمی کرد بلکه سیال نگه می داشت.
گرچه اینجا "دیروز" برای اهمیت و ارزش بخشیدن به "فردا" ست. اما "فردا" الهامی بسیط تر و وسیع تر از فردای بیست و چهار ساعت آینده دارد. "فردا" اشاره دارد به همان اقیانوس بی انتهای زمانی که روبروی ما ست ولی ورای تخیل ما است. اقیانوسی که ما از تسخیر آن احساس عجز و ابهام می کنیم. (همین احساس عجز و ابهام فرا-مادی ست). و همینکه پاره ای از این فضای بیکران آینده تسخیر و تصاحب می شود و دیروز نامیده می شود و به گذشته تعلق می گیرد، دیگر از بی کرانگی و بزرگی خود می افتد. در این مطلب "دیروز" هم می توانست معنی ای وسیع تر از بیست و چهار ساعت گذشته داشته باشد، در صورتی که این کلمه در بطن (نه در آغاز) این مطلب قرار می گرفت. چون مطالب ادبی از همان آغاز، طوفانی از احساسات ماوراطبیعی را به خروش در می آورند که بهتر است هیچ عنصر مادی ای سد راه چنین طوفانی نشوند. مثلا آنجا که می گوید "من فردایم وابسته به تسخیر چهره ای است..." دیگر مخاطب می داند که این نوشته در چه وادی ای سیر می کند. و می داند که اینجا دیگر بیست و چهار ساعت آینده و گذشته اصلا مطرح نیست. و می داند که این "فردا" را با منطقی دیگر، منطقی فرا مادی باید سنجید. ولی نه در آغاز، چون آنجا مخاطب از محدوده و منطق این نوشته آگاه نیست.
در جاهایی هم گل واژه ها به زور تنیده و چسپانده شده اند تا شاید مطلب غنی تر و وزنی تر شود، ولی بر عکس، این کار باعث شده تا از روان بودن و فصاحت و سلاست مطلب کاسته شود. مثلا آنجا که می گوید "...به معنای آبادانیی دنیای درونم ازغنای طعم حضورش است". "آباد از طعم حضورش" یا "آباد از غنای حضورش" سلیس تر است، ولی این "غنای طعم" کار را سخت می کند. غنا ویزه گی طعم است. وقتی می گوییم آباد از غنای طعم حضورش، تاکیید بر کلمه "غنا" ست، حالانکه قصد تاکید کردن بر خود "حضور" است.
در مورد بخش پایانی مطلب من اینگونه می گفتمش: "آه که آن عشوه و ناز بی انتها چه افسونگر و فتنه انگیزند. و من چه عشق بی نهایتی دارم که هنوز در فراق آن وارث عشوه و ناز، غنی از تمنّای رسیدن ام." البته قصدم تصرف در مطلب نیست. نظرم این بود که آن پاراگراف اخر در جاهایی از عدم سلاست رنج می برد. و به خصوص آن "نه؟" در آخر مطلب، که نوشته را به همراه مخاطب اش از آسمان به زمین می کوبد، و فکر می کنم کاملا بی مورد استفاده شده است.

چنانچه مستحضرید فصلنامه سخن نو رسماً افتتاح شد. افتتاح فصلنامه در حقیقت آغاز فصل نو پیکار قلمی ماست. اکنون که سنگر فکری و هدفی ما مشخص شده و جایگاه و خواستگاهش را نیز تا جایی به مردم و فرهنگیان معرفی نموده ایم، نوبت به آن رسیده تا همگی در این مهم با وجدان های آگاه و روشن بینانه برخورد کنیم.
تجربهُ نخستین در هر عرصه کاری دشوار و همراه با نواقص است که این امر در خصوص سخن نو هم مصداق دارد. ولی مهمترین عملکرد در این خصوص برخورد منطقی و محتاط در جلوگیری از تکرار اشتباهات و رفع نواقص در مرحله های بعدی می باشد. تجربه اول نشر "سخن نو" از چندین نگاه برای دست اندرکاران قابل بررسی است.
اول: سخن نو تقریباً یک جریان آموزشی برای همگی دست اندرکاران در بخش های مختلف کاری بود. مثلاً در بخش صفحه آرایی، طرح روی جلد، نوشتن و ابراز نظر نمودن در مورد نوشته های همدیگر، چاپ و غیره
دوم: سخن نو خالق یک فضای فرهنگی، ادبی برای دست اندرکاران.
بدیهی است که دست اندرکاران "سخن نو" و همه فرهنگیان (به معنی اصیلش) خواهان فضاهای اکادمیک و فرهنگی هستند و می باشند. جلسات سخن نو در خصوص بررسی نوشته ها خالق یک محیط بحث و گفتگو در بین اعضا است. محیطی که اعضا بدون وسوسه و دلهره قادر به انعکاس نظر شان در موارد مختلف قابل بحث در جلسه بودند و هست.
سوم: سخن نو باعث ایجاد یک توفیق اجباری برای اعضا.
زندگی در محیط و جامعه ای که تمام درد و غمش مصرف و تولید می باشد مسلماْ هر انسانی را تا جایی به این روند سوق میدهد. ولو که این شخص به آن تن ندهد، بازهم جریان اجتماعی جامعه طوری است که بخاطر بقا باید تن دهد نظریه داروین اینجا صادق است. در مورد مردم ما در عموم و اصحاب سخن نو در خصوص، با مشکلات فراوانی که از ناحیه اقتصادی داریم مصداق این داعیه بیشتر رنگ و بوی حقیقت دارد. چون از یک طرف از ناحیه مالی رنج میبریم و از طرفی از ضعف فرهنگی، لذا همگی به قسمی از اقسام این دغدغه ها را داریم که مطالعه کنیم و چیزهای بنویسیم تا باشد که حداقل خود را قناعت داده باشیم، ولی اکثر اوقات این انگیزه ها و دغدغه ها بخاطر شلوغی و پلوغی زندگی ماشینی اینجا عملی نمیگردد. زمانی که در یک مجتمع فرهنکی مثل سخن نو قرار میگیریم، مجبور به مطالعه و نوشتن میگردیم تا از یکطرف توانسته باشیم به انگیزه و باور های شرکت نمودن در جمع مشروعیت دهیم و از طرفی دیگر به فلسفه وجودی نشر فصلنامه. این مجبوریت را بهتر است توفیق اجباری نامید چون باعث رشد و شکوفایی فکر میگردد.
و در اخیر سخن نو به عنوان یک اراده:
"سخن نو" با تمام مشکلاتی که در پروسه کاری دارد، تبدیل به یک اراده شده است. اراده ای که پیامدها، نتایج و متاع های هنگفتی از دنیای فرهنگ، ادب و دانش دارد. دست اندرکاران آن با سر دادن کمترین شعار آنهم با شعور، در صحنه عمل ثابت نمودند که اراده و همت والا دارند.
----------------------------------------
برنامه گفتگو و موضوغ نشر فصلنامه
در برنامه گفتگو هفتهْ گذشته روی نشر فصلنامه صحبت و گفتگو صورت گرفت. بعضی از دوستان قادر نشدند تا برنامه را در وقت نشر آن بشنوند، لذا از من تقاضا کردند تا آن را ثبت وبلاگ کنم. من هم به تقاضای این دوستان لبیک گفته و این هم برنامه برای شنیدن:
|

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
سخن نو معطوف و مسبوق به فکر نو است؛ فکری که چارچوب و چوکاتش را نواوری، تحول پذیریري، سیالیت، دگرپذیری وخطاپذیری تشکیل میدهد؛ که اگر پیدا شوند کسانی که مدعی روایت سخن نو از منظر فکر نو هستند و مؤ لفه های فوق را (تحول پذیریري، سیالیت و.....) عملا برنتابیده و رعایت نکنند قطعا گرفتار اختلالات فکری و پریشان گوی هستند. زیرا رابطه ی مستقیم و تنگاتنگ میان ایمان و عمل از منظر تأثیرگذاریی اجتماعی وجود دارد، هر مقدار فاصله ی منویات با رفتارها کم باشد بهمان میزان اثار برد اجتماعیش مشهود خواهد بود؛ بویژه اگر این اتحاد و یگانگیی گفتار و کردار از طرف متولیان و مدعیان امورباشد، انوقت است که بدون شک و برمبنای قانون علّی-معلولی توفیق و تکامل زیادی نصیب آیین، روش وایده ای خواهد شد.
اما خویشاوندیی ما وارثان "سخن نو" با فکر نو تا چه اندازه بوده و هست؟ و ایا طی تجربه ی چندین ماه بازی با کلمات زیر عنوان "سخن نو" واقعا اثبات نموده ایم که حظ و بهره ای از فکر نو برده ایم؟
یکی از زمینه وعرصه های که میتواند گواه و شاهد صادق برای اثبات مدعای ما باشد، نوع مواجهه و رویاروی ما با پدیده ی "نقد" درمیان خود ما است. زیرا سخن نو طبیعتا و لزوما بر ویرانه ی سخن کهنه سبز شده و میروید پس در قدم نخست باید سخن کهنه نقد شده و بعضا بی اعتبار تا نوبت به حرف نو برسد تا کس و یا کسانی مدعی شوند که گپ نو دارند. البته هر کسی میتواند مدعیی نو آوری در عرصه های فکری و اچتماعی شوند و داد و فریاد سر دهند؛ اما این عرصه ی آزمون و تجربه است که صالح را از طالح متمایز و جدا میکند و در نتیجه مدعیاتی که آلوده به غش کهنگی و فرسودگی است ولی بنام متاع نو عرضه شده سیه رو خواهد شد و مصداق این بیت حافظ خواهد بود که:
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
مدعیان و حاملان "سخن نو" که نمایندگی از فکر نو میکنند قطعا باید درعرصه ی نقد و نظر پیشگام و پیشتاز باشند و گرنه ماهیت ادعای کلان شان را زیر سوال برده و قدم مثتبی نتوانسته اند بردارند. زیرا یکی ازعرصه ها برای محک زدن و آزمودن ظرفیت نو آوری و نو گویی مدعیان، نوع برخورد با نقد بویژه میان خودشان است.
با این اوصاف بجاست نیم نگاهی بیندازیم به کارکردهای خود که تاچه اندازه نسبت به مقوله ی نقد جدی بوده ایم ، آیا با ان نسبت حسنه و میانه ی خوبی داشته ایم؟ سخن گفتن دراین باب همانطور که در بالا ذکر شد یقینا پای ایمان و اعتقاد به نقد و در نهایت باور داشتن و عمل به سخن نو را پیش میکشد.
یکی از لوازم نقد صراحت، شفافیت، صداقت، اندیشه ورزی، خردورزی و رعایت ادب و نزاکت است ضمن اینکه کلام و سخن مایه ی از منطق تحلیلی نیز داشته باشد و سعی شود فارغ از احساسات و عواطف در این وادی قلم و قدم زده شود. نقد بخصوص میان دوستان و مجموعه ی که از نزدیک باهم آشنا است هم اسان است و هم دشوار؛ که همین پدیده مرا بر ان داشت تا بنویسم که چه کسانی برصعوبت ان می افزایند و چه کسانی برسهولت ان. صعوبت و سهولت این امر تابع یقین مداری و تشکیک دوستان نسبت به پدیده ی نقد است که چه اندازه بان ایمان دارند و چه اندازه به ان کفر میورزند.
یکی از چیزهای که میتواند به عنوان علامت و نشانه ی عدم اعتقاد به نقد باشد پنهان شدن به اصطلاح ناقد در پس نام مستعار است که از منظر روان شناختی انرا عدم اعتماد به نفس مینامند؛ و این نشان از فرار و عدم مسؤلیت پذیریی ناقد است که سعی میکند با کتمان هویت خود عملا هر انچه را که باید مسؤلش باشد، غیرمسؤلانه میگوید و فضا را مسموم. متاسفانه از این مرأی و منظرحافظه ی "سخن نو" مجروح است و چنین تجربه ی کج مدارانه را از ورای عملکرد متولیانش با خود دارد. پس تا انجای که حیات نه چندان طولانیی سخن نو نشان میدهد ما به خوبی نتوانستیم ثابت کنیم که منتقدین خوبی هستیم و نقد پذیرانی شایسته.
هر چند کثیری از دوستان شاید درگیر نقد نشدند اما عده ای معدود که در این وادی گام نهادند متاسفانه لغزیدند و نتوانستند بر صراط مستقیم نقد کفرانگیی شان را پنهان کنند و در پس چهره های مستعار تنها چیزی را که نتوانستند پنهان کنند کهنه بینی و کهنه نگریی شان بود. و این همان کسانی هستند که بر صعوبت نقد در یک مجموعه می افزایند و ادامه ی کار را دشوار میکنند. دشواریی کار از انجا ناشی و دو چندان میشود که ماهیت و هدف اصلی در پس چنین روشها و منشهای به فراموشی سپرده شده و از اهداف جز واژه های تهی چیزی باقی نمیماند و در نهایت کاربرد اجتماعیی ان نیز صفر خواهد بود.
شخصا معتقدم فضای حاکم بر "سخن نو" فترت و عدم پویای است که این وضعیت نتیجه و پیامد منطقیی فقدان نقد و گفتگوی انتقادیی مسؤلانه است و نه از ان نوع نقد مشمیز کننده و غیرمسؤلانه ی که بی قید و بند و تحت نامهای مستعار عرضه شدند؛ و تنها چیزی را که به عنوان باقیات و صالحات بجای گذاشتند فضای رخوت و کسالت بود، و کاملا طبیعی است که در چنین فضای نسیم فکر و اندیشه نخواهد وزید؛ و البته نباید از یاد برد که بقا و ادامه ی هر حرکت فکری-فرهنگی (که طبیعتا دوستان سودای از ان نوع در سر دارند و به کمتر از ان رضایت نمیدهند و نخواهند داد) نیازمند تولید فکراست و تولید فکر نیز تابع گفتگوهای انتقادی؛ چیزی که غیبتش در "سخن نو" مشهود است. وقتی که مدعیان سخن نو خود نمیتوانند گفتمان انتقادی را هضم کنند چگونه میتوانند داعیه دار و طلایه دار فکر نو و طرح نو شوند؟
اینها دغدغه ها، جمعبندی ها و سؤالاتی است که از خلوت ذهنم بیرون کشیده و با دوستان سخن نو قسمت میکنم تا ببینم و بشنوم که آنها نیز چون من نگرانند یا اینکه وضعیت موجودپ اسخگوی نیازمندیهای فکری و ذهنیی شان است.
امیدوارم دوستان برای اغاز تجربه ی نقد پذیری هم که شده این سطور را تحمل نموده و اگر واقعیت غیر از این است مرا با ان اشنا سازند. درضمن ناگفته نگذارم که این نبشته در پاسخ به پرسش یکی از دوستان بی بدیلم هست که به اصرار از من خواست چرا برای سخن نو چیزی نمی نویسم و من که خیلی ناگفتنی ها را شفاهی به او گفتم اکنون گفتنی هایش را به شکل مختصر و گذرا کتبا در اینجا با شما می گویم تا یک لحظه هم که شده همگی در این وادی قدم زنیم که:
نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
پس بیاییم داشته ها و انگیخته های خود را مرور کنیم تا نشود که آنها مستوجب سوزاندن و دور انداختن باشند و ما بیهوده نگه شان داشته ایم.





